رمان طلسم خون(رمان صحنه دار)

رمان باژانرعاشقانه،بزرگسال،تخیلی رمان🔞🔞🔞🔥🔥🔥

رمان طلسم خون15

fati.A fati.A 23 بهمن · fati.A ·

مردخنده ی بلندی سرداد،یه خنده ی عصبی

_خانم موشه ازاونی که فکرمیکردم نترس ترعه جیگرشیرخوردی تو؛ یا ازجون بی ارزشت سیرشدی؟

حس ترس دستوپاموبه لرزهه انداخته بودولی نمیخواستم پیش این عوضی که بویی ازشعورنبرده کم بیارم

_ببین اقای به ظاهرمحترم من کاری ندارم چه اتفاقی افتادهه چیشدکه سرازاینجادراوردم،امااگه بزاریدبرم ازجونتون میگذرم چون اگه بابام بفهمه منودزدیدین، براتون خیلی گرون تموم میشه

 

مردخیرهه نگام کردو دوبارهه خندید،روبه اون زن که بانگرانی نگاش میکردبریده بریده گفت
_دیدی چی گفت،...منظورش...اون..آریای..حرومزاده..بود

روبه من که گیج به سادیسمی بازیاش نگاه میکردم ادامه داد
_هه،بابات سگ کیه،اون فقط یه پشه ی مزاحمه که یه فوتش کنم میمیرهه احمق

بی توجه به دستوپای لرزونم ازروتخت بلندشدمورفتم جلوشو هلش دادم به عقب که سانتی متری، تکون نخورد
دادزدم
_راجب بابای من درست حرف بزن عوضی اصلاتوکی هستی راجب بابای من اینجوری حرف میزنی

درکمال خونسردی خیره توچشم گفت
_بزودی میفهمی جینداخانم
ازلفظ بدی که به کاربرد باتموم عصبانیتم مشت محکمی به سینه اش زدم که فکرکنم دستم شکست،دردبدی تودستم پیچیدوشرط میبستم صورتم ازدردکبودشدهه
_کثافت جنده خودتوهفت جدوابادته،حالام گمشواونورمیخوام برم

پوزخندی زدوسد راهم شدکه مخالفش قدم برداشتم
هی من هرسمتی میرفتم جلومومیگرفت
دراخریهوعین دیوونه هامحکم هلم دادکه پرت شدم روتخت

بلند دادزد
_د بتمرگ سرجات دیگه،کفرمنم درنیاروگرنه مث مورچه زیرپام لهت میکنم توکه اینونمیخوای

ناباوروازدادی که زد،بغض کرده نگاش کردموبانفرت گفتم
_چی ازجونم میخوایین عوضیا

مردناشناس نیشخند ترسناکی زد
_این وحشی بازیابهت نمیومد،وقتی لنگاتو واسم بالامیدادی  رام تربودی

حرفشوکه تجزیه تحلیل کردم اخمام رفت توهم این کثافت چی بلغورمیکرد،نکنه منوبایکی  مثل خودش اشتباه گرفته

نگاهموکه دیدبالحن عجیبی گفت
_دقیقامنظورم به خودته،مثل اینکه یادت رفته دیشب چجوری زیرم اهوناله میکردی

خنده ای سردادو روبه دختری که کنارش وایستاده بودگفت
_خرفهمش کن تامن برم لباس تنم کنم
دخترهه سری تکون داد
_ارسلان،شاهین نیم ساعتی میشه اومدهه میخواست توروببینه

مردنفرت انگیزی که فهمیده بودم اسمش ارسلانه،اوکی زیرلب گفتوازکلبه ی چوبی که داخلش بودیم بیرون رفت
من احمق تمام مدت به اون عوضی که فقط یه شلوارتنش بودخیرهه بودم؟!اریکامرده شورتوببرن چراانقدنادونی
*بین درگیری باخودموحرفای بی سروته اون مرد بودم که دخترهه روتخت کنارم نشست
سریع ازش دورشدم که دستاشوبه نشونه ی تسلیم بلندکرد
_اروم باش کاریت ندارم
بااخم نگاش کردم که ادامه داد
_من ویدام میشه گفت حکم خواهر ارسلانودارم
_به من چه توچه نسبتی بااون اشغال داری
ویداخندیدوبالحن ملایمی گفت
_هرچی بگی حق داری،نمیخوام اذیتت کنم خلاصه وارمیخوام بگم  چه اتفاقی برات افتاده
نگاه منتظرموکه دیدجلوتراومد
_راستش مایه گله ایمو...
میون حرفش پریدموبه مسخره گفتم
_مگه گوسفندین؟هه
اخم کوچیکی کردوگفت
_نخیر،میزاری حرفوبزنم یابرم ارسلانوصداکنم بیاد
باشنیدن اسم اون اشغال ساکت شدم که ادامه داد
_توطلسم ارسلانوشکستیوالان میشه گفت جفتش محسوب میشی چون روت نشونه گذاری کردهه بیشترازاین نمیتونم توضیح بدم

چیزی ازحرفاش نفهمیدم،جفت مگه حیوونه یامن چرااصلابایدجفت یاهرکوفت دیگه ی اون عوضی باشم
ویداکه نگاه گیجمودیدبامهربونی که ازش انتظارنداشتم گفت
_میدونم چیزی ازمانمیدونیوشایدباورنکنی ولی ماگرگینه ایم هممون ارسلانم آلفامونه یعنی رئیس گله اس که ۱۵سال پیش توسط دشمنش طلسم میشه توکالبدیه خرس وتنهاراه شکستن طلسم ورود یه دخترباکرهه به اون غاربود،اگه دختربه رابطه باخرس تمایل نشون میدادطلسم میشکست ولی متاسفانه هیچ دختری قادربه رفتن به اون غارنبود
وزن های گرگینه که اصلانمیتونستن داخل شن چون روح یه گرگ اجازه ی همچین چیزیونمیده،ولی توچون ادم معمولی بودی تونستی وارد اون غاربشیو طلسم ارسلان رو بشکنی،درهمین حدبدونی کافیه
*به گوشام شک کردم،چیزایی که میشنیدم کاملااحمقانه ودورازعقلومنطق بود
*اینبارمن زدم زیرخنده یه خنده ی بلندوطولانی انگارکه بهترین جوک سالوشنیده باشم،واقعافکرمیکردانقداحمقم حرفاشوباورکنم

_شوخیت..گرفته نه...خیلی شوخی مسخره ای بود

جوابی ندادکه نگاهی بهش انداختم،عاقل اندرسفیه نگام می کرد،توصورتش یه چیزی مثل این بودکه چرابایدباهات شوخی کنم
تویه لحظه صحنه هایی مثل فیلم ازجلوچشم ردشد
عمارت،جنگل،ادمای عجیب،غار،خرس
_نننننننــــهههه

رمان طلسم خون14

fati.A fati.A 22 بهمن 1403 · fati.A ·

_ارسلان زیاده روی کردی،اون بهرام احمق مگه باهات ارتباط ذهنی برقرارنکرده بود،بهت هشدارداداون دختربیماری قلبی دارهه

صدای عصبی مردی ناشناس توگوشم پیچید
_خب که چی؟منظوررر
_خودتم خوب میدونی توباتحریک کردن اون دخترم طلسمت میتونست بشکنه نیازی به ...
_ببند دهنتو ویدا زیادی امروز رو نرومی،واسه من تعین تکلیف نکن صداتم بیارپایین کل گله شنیدن حرفامونو
 

_منکه چیزی نگفتم سریع قاطی میکنی...
*ناله ای کردمولای چشاموبازکردم،نمی تونستم تمرکز کنم همه چی واسم گنگ بود 
بدنم درد می کرد 
تکونی خوردمو تو جام نشستم،سرم داشت منفجر میشد 
تاریکی باعث شد از ترس تو خودم جمع شم
دستی به سردردناکم کشیدم
حالت تهوع داشت خفم می کرد 
سرما پوستمو دون دون کرده بود
هوای اتاق هر لحظه بیشتر سرد می شد
_کسی اینجاست؟! ؟؟
صدام بینهایت خشدار بود بخاطر جیغا اینجوری شده بودم یعنی؟؟ ؟ 
اون خرس چی شد؟ ! ؟؟ 
اون مرداصلاکی بود؟ ! ؟ 
شوکه پاهامو جمع کردم،خواب بودیاواقعیت داشت؟! ؟

اصلامن کجابودم

شک نداشتم

دزدیده شده بودم 

وگرنه اینجاچیکارمیکردم


**کلافه موهاموچنگ زدموخواستم ازروتخت بلندشم که دربی هوابازشدوکسی چراغ رو روشن کرد
ازلای پلکام به مردوزنی غریبه که به سمتم قدم برمیداشتن نگاه کردم
بانزدیک شدنشون رایحه ی جنگلوعطرگل رز زیربینیم پیچیدوبی اراده،نفس عمیقی کشیدموشاکی دادزدم


_شماهاکی هستین؟اینجاکجاست؟
 

زن خواست حرفی بزنه که مردبهش اشارهه کردساکت باشه

_لیدی انگارازاونی که فکرمیکردم فضول..عا..ینی کنجکاوتری

 

اخمام ازلحن بدش انگارکه بهم فوش داده باشه توهم رفت

_میگم شماکی هستین کری یاعقب افتادهه چیشونمیفهمی واسه چی منواوردین اینجا
 دزدین یا ادم ربایی چیزی هستین

چی از جونم میخوایین

رمان طلسم خون13

fati.A fati.A 22 بهمن 1403 · fati.A ·

جیغی کشیدموضربه ای به شونه اش زدم
_ولم کن زنیکه منوکجامیبری
انگارکربود،بی توجه فقط راهیودرپیش گرفتوشروع به راه رفتن کرد
تقلاهام اصلاجواب نمیداد
اصلااین زن مگه کی بود کشتی کج کاربودیاوزنه بردارکه انقدراحت منورودوشش نگه داشته بود
درسته۴۵کیلوبیشترنبودم ولی بازم عجیب بودکه یه زن میتونست این همه وزنوتحمل کنه
خسته ازتقلاکردن اروم گرفتم،بیخیال اریکا اخرش مرگه دیگه 
دلم برای باباوبی بی میسوخت حتمابعدازمرگم کلی غصه میخوردن
توهمین فکرابودم که جلوی یه غاربزرگ وایستادواروم منوروزمین گذشت
—رسیدیم برو داخل
مثل خنگانگاش کردم
_جانن؟!!
پوفی کشیدوهلم دادبه طرف غار
_بروتودیگه دخترچقدرومخی
نگاهی به غارتاریک انداختموترسیده گفتم
_خانم ،جون مادرت بزاربرم اونجاتاریکه من میترسم اصلااگه یه جوونه وری چیزی اون توباشه چیکارکنم
_چیزی اون تونیست نگران نباش برو داخل تاخودم دست بکارنشدم اونوقت اینجوری ملایم باهات رفتارنمیکنموممکنه خیلی اذیت شی
ناچار اب دماغموبالاکشیدموترسیده قدمی به جلوبرداشتم
دقایقی شروع به راه رفتن کردم 
خبری از اون زن یاموجودترسناکی نبود
خسته یه گوشه نشستم اینجایی که بودم نورکمی ازمهتاب ازحفره ی کوچیکی که،روسقف غاربود،میتابید.
دستی روپای دردناکم کشیدم که صدای خرناس آرومیوشنیدم
باچشای گردشده دستم ازحرکت ایستادوبه روبه رو خیره شدم
بادیدن جسم بزرگ وخزداری که درحال نزدیک شدن بهم بود
جیغی ازته دل کشیدم
همون نورکم مهتاب کافی بودتامطمعن بشم این موجود قول پیکرچیزی نیست بجز یه خرس گنده ی وحشی
جیغای پی درپیم باعث شدسرجاش وایسه 
لحظه ای ساکت شدموبه چشماش نگاه کردم مثل طعمه ای که گیرشکارچیش افتاده
بادیدن چشمای به رنگ خونش،بی اراده دوباره شروع به جیغ زدن کردم که یهوغرش بلندی کرد، ازصدای بلندش تقریبا لال شدم
وحشت زده نگاش کردم که صداش قطع شدو به سمتم حرکت کرد
گوشه ی دیوارهه ی غار جمع شدمواشکام شروع به باریدن کرد
خدایاخودت نجاتم بدههه
انقدنزدیک شده بودکه هرم نفسای داغشوروصورتم حس میکردم
_تورو..خدا...ولم..کن
جوری نگام کرد،انگارکه فهمیدچی گفتم،پلکی زدو خرناس
 ارومی کشید،درکمال تعجب پوزه ی بزرگشوجلواوردوبه قفسه ی سینه ام مالید
باناباوری دست لرزونموبلندکردموروخزاش کشیدم
گرمای شدیدبدنشوکاملاحس میکردم،خدای من اون باحرکت دستم روسرش کاملااروم بودوصداهایی ازخودش درمیاوورد
برام غیرقابل باوربودولی چاره ای جزاینکارنداشتم وگرنه یه لقمه ی چپم میکرد
کمی بهم نزدیک ترشدکه پنجه اش روزخمم نشست
وبی اراده جیغ کشیدم
خرس ترسیده پنجشوبرداشت به پام نگاه کرد 
خدای من انگارواقعاشعوریه ادموداشت
خیلی اروم و بی حرکت نگاهم می کرد
انگار منتظر بود اروم شم
دقایقی بعدسربزرگشوبه سمت رونم خم کرد.
با احساس خیسی زبون داغش روی رون زخمی و خونیم لرزیدم
داشت زخمامو لیس میزدغیرقابل باوربود
اما وسط این ترسو وحشت نمیدونم چرا ازحرکت زبونش که باملایمت روزخمم کشیده میشدتحریک شده بودم
بهش* تم هرلحظه خیس تر میشد 
لبمو محکم گاز گرفتم
می ترسیدم تکون بخورم واون بهم حمله کنه 
کاش یکی کمکم می کرد
خرس نگاهی با چشمای قرمزش به بی حالیم کرد
چشمام خمار شده بودن 
انگاربوی تحریک شدگیموحس کرده بودچون نگاهش برق زدو
سرشو بین پاهام فشار داد 
داشت پاهامو از هم باز می کرد!!!!؟؟
سرموبه دیوارفشاردادم
باید جلوشو می گرفتم
درکی از کاراش نداشتم
سرش انقد بزرگ بود که باعث شده بود پاهام کامل از هم باز شن 
تا حدی که داشتن کش میومدن
_چیک...ار می کنی؟! ؟ 
_ب..س کن 
همه وجودم تو آتیش شهوت می سوخت 
خیسو داغ به سر سیاه خرس خیره بودم
انقدر سیاه بود که انگار با شب یکی شده بود
با کاری که کردجیغی از شهوت کشیدم 
اون خرس لعنتی زبون بزرگشو رو شورتم کشید
نفس عمیقی کشید و فشاری به بهشتم وارد کرد
_ آه وای اومم
اصلاحالم دست خودم نبودومتوجه نبودم اون کی شلوارموپارهه کردهه وبه شورتم رسیده
خرس باشنیدن صدام خرناس خشنی کشید 
مثل اینکه اونم بدتر ازمن تحریک شده بود 
شورتمو به دندون گرفت
و تو یه حرکت پارش کر د
شوکه خودمو سفت کردم
سردی دندوناشو حس میکردم
از ترس اینکه گازم بگیره خواستم پاهامو ببندم اما نتونستم حتی یه سانتم تکون بخورم
خرس لیسی به بهش*تم زد 
تکون محکمی خوردم
برام عجیب بودانگارمواظب بود دندوناش زخمیم نکنه 
خیلی آروم گوشه های بهش*تمو لیس میزد
بی ارادهه بلندبلندناله میکردمومثل ماربه خودم می پیچیدم 
نمی فهمیدم چه اتفاقی داره میوفته
بی اراده چنگی به موهای سیاه خرس زدمو سرمو به زمین فشوردم 
صدای خرناس ارومش شهوتم رو دوبرابرکرد
دلم می خواست التش رو هرچه زودترحس کنم
زبونشو تند بین پام کشید 
محکم تر موهای نرم و سیاهشو چنگ زدم
چیزی نمونده بود ار* ضا شم 
پاهام ناخداگاه دور گردن بزرگش حلقه شدن 
می تونستم سفتی عضالتشو حس کنم
لیس آخرو که  زد طولانی لرزیدم و بالاخره آروم شدم
پلکام روهم افتاد
چیزی مثل نرمی لب یه ادم رولبام نشستو
زمزمه ی مردی توگوشم پیچید
_تنکس لیدی....
چشای بی جونموبازکردموگیج به هیکل مردونه ای که روم خیمه زده بودنگاه کردم که تیزی چیزی مثل نیش مارتوگردنم فرو رفتو
دیگه چیزی نفهمیدم.....

رمان طلسم خون12

fati.A fati.A 21 بهمن 1403 · fati.A ·

صدای قدم هایی که باسرعت دنبالم میومد منوبیشتروبیشتروحشت زده میکرد
برگشتم ببینم کیه که پام به تخته سنگی گیرکردوباسر روزمین فروداومدمودرد توکل تنم پیچیدودیگه چیزی نفهمیدم

_چیکاچیکا شایمون جاکا شیااشیاا تایمون جایکا
بادردچشاموبازکردم،پام بدجورمیسوخت اخمی کردموگیج نگاهی به دورواطرافم انداختم
بادیدن چندنفرمردوزن نیم برهنه که دوراتیش میچرخیدنوچیزی به زبون غریبی بلندبلندمیخوندن،چشام گردشد،حتی لباسم نبودتنشون فقط بابرگ درخت نقاط حساسشونوپوشونده بودن
اینجاچخبربوداصلامن کجابودم ؟!تکونی خوردم،خواستم بلندشم که متوجه شدم دستوپام به درخت بسته شدهه باترس جیغی زدم 
کسی بهم توجهی نکرد
وحشت زده زدم زیرگریه 

مثل دیوونه هاشروع به تقلاکردنوکمک خواستن کردم
_کمک...کسی اینجا...نیست...یکی کمکم..کنه....شماها..کی..هستین
**باگریه وجیغ کمک میخواستم که پیرمردلاغراندامی جلوروم سبزشدوتابه خودم بیام گوشم ازضرب دستش گزگزکرد
نفهمیدم الان چیشد؟!این پیرمردلعنتی الان منوزد!
باخشموناباوری جیغ زدم
_به چه حقی منوزدی کثافت..اصلاتودیگه کدوم خری هستی...واسه چی منواوردین اینجا...
میون حرفم پریدوریلکس گفت
_ببند دهنتوبچه
*به اون ادمای عجیب اشارهه کردوبانیشخندبدجنسی ادامه داد
_اگه دوس نداری غذای اونابشی اروم سرجات بشین تامراسم روانجام بدیم
باناباوریو وحشت نگاش کردم،بهش نمیومد دروغ گفته باشه،یعنی اوناادم خواریاسرخ پوستی چیزی بودن؟! نگاه ترسیدموکه دیدبه سمت اون ادمارفتوشروع به گفتن کلماتی بازبون بیگانه اش، کرد
گریه ام شدت گرفت
چه غلطی کردم به حرف باباگوش نکردمواومدم تواین خراب شدهه 
خدایاخودت کمکم کن اصلا این ادماکی بودن چی ازجونم میخواستن
منکه باکسی کاری نداشتم
بایاداوری باباوبی بی هق هقم اوج گرفت،حتماتاالان نگرانم شدن
وقتی من اومدم تواین خراب شدهه ساعت۶بودوالان هوااونقدتاریک شده بودکه شرط میبستم ساعت از۹شبم گذشته
سرموبه درخت تکیه دادموبه رون زخمیم خیره شدم خون خشک شدهوشلوارپاره شدم نشون ازوضعیت داغون پام میداد
اهی کشیدم که پیرمرد دوباره به سمتم اومدوروبه چندنفری که کنارش وایستاده بودن گفت
_مراسم انجام شد،دختره روبازکنیدوبه سمت غارببریدش
*زنی درشت اندام به سمتم اومدکه باحرص گفتم
_مگه من کالام اینجوری راجبم حرف میزنیداصلاشماکی هستیدولم کنیدبزاریدبرم چی ازجونم میخوایید
زن بی توجه به حرفام باعلامت پیرمردشروع به بازکردن طنابای دستوپام کرد،تابه خودم بیام منوتوبغلش بلندکردو رودوشش انداخت

رمان طلسم خون11

fati.A fati.A 21 بهمن 1403 · fati.A ·

یه نگاه تواینه به خودم انداختم یه هودی مشکی باشلوارستش تنم بود،موهاموازبالای سرم محکم بستم،کلاه هودیمم روسرم کشیدم
دراخرماسکوبه دهنم زدم وبایه نگاه به ساعت که۶صبحونشون میدادازاتاق بیرون اومدم
احتمالابابارفته بودوبی بی خواب بود
گوشیموتودستم فشوردموخیلی اروم ازپله هاپایین اومدم
بارسیدن به درب هال نفس عمیقی کشیدموبایه بسم الله دروبازکردم
،،واردحیاط شدم بادیدن حامدوحمیدجلوی درفوشی زیرلب نثارشون کردم
یکم وایستادم تابلکه حواسشون پرت شه
حامد درحال چرت زدن بوداماحمیدچهارچشمی این ورواونورومیپایید
دعادعامیکردم یکم حواسش پرت شه که انگارخداصداموشنیدکه گوشیش زنگ خوردو کمی ازدرفاصله گرفت
_جانم ارباب امری داشتین
_................
_روچشم اقا
**سریع ازفرصت استفاده کردموبانهایت سرعت ازکنارحامدچرت زدههو حمیدکه پشتش بهم بودگذشتم
ازبچگی دویدنم خوب بودولی بخاطرناراحتی قلبیم زیاد اینکارونمیکردم
ولی الان چاره ای نداشتم
تامیتونستم فقط دویدم نفسام به شمارهه افتاده بودوقفسه ی سینه ام دردمیکردولی چاره ای نداشتم 
بالاخره بعدازکلی دویدن باقلبی دردناک کناردرختی ایستادم
نفس نفس زنون قوتی قرصموهمراه بطری کوچیک اب ازتوکوله ام
دراوردموقرصموخوردم
همون گوشه نشستم،اشکی ازروی دردازگوشه ی چشمم بیرون چکید
_داری چه غلطی میکنی اریکاواسه چی جونتوبخاطریه کنجکاوی مسخره به خطرمیندازی احمق
داشتم ازتصمیمم منصرف میشدم حرفای بی بیوهشدارهای بابا ازیادم نمیرفتومنوپشیمون ترازقبل میکرد
اروم ازجام بلندشدم برگردم که صدای زوزه ی گرگی روخیلی واضح شنیدم
چشام ازتعجب گردشد،یعنی واقعاگرگی که توخواب دیدم وجود دارعه امکان ندارهه
نیروی عجیبی منوبه سمت جنگل میکشوند،مثل این بودکه کسی بزورمنوبه اون سمت هل بدهه پاهام بی اراده به سمت جنگل قدم برمیداشتن
به ورودی جنگل رسیدم همچنان کلی حسارو نوارزرد دورش بود
به سمت همون سوراخ بزرگی که اون روز دیده بودمش رفتموبی معطلی ازش عبورکردم
بادیدن درختای بلندچناروچمنای سبزلبخندی رولبام نقش بست پس بخاطرهمین روستااسمش همیشه بهاربود
چون باوجودزمستون درختاسبزو پربرگ بودن
اروم ازبین درختاگذشتم صدای پرنده هاوجیک جیکشون ملودی گوش نوازی ایجادکرده بود
افتاب امروز باسخاوت بیشتری میتابیدوراهوبرام امن نشون میداد
مطمعنم اگه شب بودانقداحساس ارامش نمیکردم
دقایق طولانی درحال راه رفتن بودم که یهو سایه ای ازپشت درخت دیدم
ترسیده قدمی به عقب برداشتم که سایه نزدیک ترشد
بی اراده شروع به دویدن کردم بدون اینکه پشت سرمونگاه کنم
فقط میدویدم

رمان طلسم خون10

fati.A fati.A 21 بهمن 1403 · fati.A ·

چندروز ازاون روز که بابادعوام کرده بودمیگذشتومیشه گفت بالاخره باکلی نازموکشیدن باهاش اشتی کردم خخ
خوابای عجیب غریبم ادامه داشت هرباراون گرگومیدیدم
کاری باهام نداشت فقط خیره نگام میکردوبعدمیرفت
دیگه نمیترسیدم ازش ومیشه گفت به اینکه هرشب میومدبه خوابم عادت کرده بودم
بعدازخوردن شام طبق معمول لباس خوابموپوشیدموروتختم درازکشیدم یکم باگوشیم ور رفتموخوابیدم
**********
بازم توهمون جنگل تاریک بودم
خبری ازگرگ نبود باکنجکاوی اطرافمونگاه کردم
_هی کجایی
_خاکستریی
*انگارصداموشنیدکه زوزه اش بلندشدلبخندی رولبم نشستوبه سمت صداحرکت کردم،بادیدن گرگ خاکستری لبخندم اوج گرفت جلورفتم که اونم بهم نزدیک شد
چقدازنزدیک پرابهت تروقشنگ تربود
چشای ابی رنگش توتاریکی برق میزد
دستموبه یال هاش کشیدم
_هردومون میدونیم این فقط یه خوابه اگه میخوای منوببینی بیابه قعرجنگل
باصدای مردونه وبمی باتعجب سرموبلندکردموبه گرگ خیره شدم گرگ که نگاهمودید پلکی زدوبه عقب رفت،تابه خودم بیام ازنگاهم غیب شد
_ننننننـــــــه
*نفس نفس زنون ازخواب پریدم،بی حال به تاج تخت تکیه دادم
هرباربعدازدیدن خواب اون گرگ انرژیم تحلیل میرفت انگارکه انرژیموتغذیه میکنه
یاداون صدا افتادم چرابهم گفت برم جنگل،جنگلی که ورودبهش ممنوعه
اگه بابامیفهمیدقاعدتا برم میگردوندتهران
کنجکاوبودم هم بخاطردیدن اون گرگ زیباهم میخواستم بدونم اون توچی هست که کسی اجازه ی ورودبهشوندارهه بایه تصمیم نهایی
لبخندی رولبم نشستودرازکشیدم روتخت
******

رمان طلسم خون9

fati.A fati.A 20 بهمن 1403 · fati.A ·

_برو بابافکرمیکنی من بچم
برگشتم برم که دستموازپشت کشید
_خانم ارباب بفهمن این سمت اومدین هم برای شمابدمیشه هم من پس لطفابامن بیاییدبریم خونه
*پوفی کشیدم کلافه همراهش به خونه برگشتم
*******
داشتم لباساموعوض میکردم که تقی به دراتاقم خورد
_بله
_منم مادرلباساتوعوض کردی بیاپایین اقااومدهه
_باشه شمابرومنم میام
سریع لباسموعوض کردمورفتم توهال
بابا بادیدنم برعکس همیشه اخمی کردوجدی گفت
_بشین
کناربی بی نشستموباتعجب پرسیدم
_چیزی شده؟!
باباکلافه نفسشوبیرون داد
_اریکابابامگه بی بی بهت اخطارندادقبل ازاینکه جایی بری اول بایدبامامشورت کنی
_من گیج شدم منکه جایی نرفتم یه راست اومدم خونه
بابا بانگاه تنگ شده گفت
_حمیدگفت میخواستی بری توجنگل درسته؟
فوشی تودلم به اون مردک دهن لق دادموبالکنت گفتم
_خب...راستش...
_ارعععههه یانه
ازصدای بلندش جاخوردم
_بله
دستی به پیشونیش کشید
_من به توچی بگم اریکامگه توبچه ای اون همه تابلوی هشداروخطرندیدی، عقلتوازدست دادی؟!
بی بی واسطه شد دستموتودستش گرفت
_اقافکرکنم متوجه شد دیگه
_تودخالت نکن بی بی،عقلشوازدست داده این دختر ادم عاقل مگه همچین کاری میکنه تابلوهارودیده فهمیده اون جنگل خطرمرگ دارهه وبازم میخواسته برهه توش
بغض مثل خوره به گلوم چسبیده بود باصدایی که ازته چاه میومد ببخشیدی زمزمه کردموبه طرف اتاقم دویدم حتی به صدازدن بی بی هم توجه نکردم
خودموپرت کردم روتختوبغضم باصدای بلندی شکست
_مگه چیکارکرده بودم اینجوری باهام حرف زدمنکه حتی پامم تواونجانزاشتم
نمیدونم چقدگریه کردم وباخودم جنگ اعصاب داشتم که بالاخره ازشدت سوزش چشمم خوابم برد
*******************
بین درختاتوتاریکی قدم برمیداشتم هواسردبودولی انگارهیچ سرمایی حس نمیکردم
صدای زوزه ی گرگ نزدیکونزدیک ترمیشدجوری که انگارچندقدم دیگه برمیداشتم بهش میرسیدم
صدایی ازلای بوته هابه گوشم خورد
سرجام وایستادم که گرگ خاکستری رنگی ازلای بوته هابیرون پرید
 

باترس جیغ بلندی کشیدموازخواب پریدم
نفس نفس زنون به تاج تخت تکیه دادمودستموروقلبم گذاشتم
باکمی دقت به دوروبرم متوجه ی تاریکی اتاق شدم
پارچ ابو برداشتموسرکشیدم
یکم اروم شده بودم، اون گرگ دیگه چی بود مطمعنم چیزی که دیدم خیلی فراترازگرگ بود
باتکون خوردن پرده توسط بادحواسم معطوف پنجرهه شد،ازجام بلندشدموبه سمتش رفتم
باتعجب پرده روکنارزدم یادمه قبل خواب پنجره روبسته بودم،شایدم نه

بیخیال شونه ای بالا انداختمو کنار پنجرهه نشستم


بایاداوری حرفای باباخواب ازسرم پریدو دوباره غم تودلم نشست
خیره به باغچه ی توحیاط اروم اهنگیوزیرلب زمزمه کردم
توحالوهوای خودم بودم که صدای زوزه ی گرگی نگاهموبه قسمت تاریک حیاط کشوند

بادیدن یه جفت چشم سرخ
هینی کشیدموباترس ازجام بلندشدمو قدمی به عقب برداشتم،باعجله  پنجره روبستم
اون دیگه چی بودحتماتوهم زدم ارعه،احتمالا بخاطراون خواب بیخودبود،نمیخواستم چیزی به بابااینابگم چون مسلما بابادوبارهه قاطی میکردوبیشتر روم حساس میشد پس به تختم برگشتموسعی کردم دوباره بخوابم

رمان طلسم خون8

fati.A fati.A 20 بهمن 1403 · fati.A ·

بی بی نفسشوبا اه بیرون داد
_چی بگم بی بی والاتاجایی که یادم میادچندنفراین شایعاتوباورنکردنوداخل اب رفتن،بعداون دیگه هیچکس ندیدتشون
********
وقتی یادحرفای بی بی میوافتادم تنم بی اراده میلرزید
ازوقتی اومده بودیم فکرم درگیراون برکه ی شوم بودیعنی اگه بی بی نمیومد به راحتی منم یکی ازقربانیای برکه میشدم
هوف
کنارپنجره ی اتاقم نشستم وخیرهه به درختای باغچه ی تو حیاط شدم
دیدن این منظره ارومم میکرد
بی بیوبابااریاچندباربرای شام صدام زدن ولی اشتهایی نداشتم پس تصمیم گرفتم همینجاکنارپنجره بشینم

دوروزبعد

تواین دوروز انقد دپرس بودم که باباپیشنهاد دادباخودش بریم بیرون

خیره به اینه توافکاربی سروته ام غرق بودم که صدای بلند بابا منو از عالم فکروخیال بیرون کشید

 

_اریکابدوبابادیرشدمن یه جاکاردارم زودبایدبرگردیم

_اومدممم
سریع لباس بیرون پوشیدموشالموسرم کردم،ازاتاق زدم بیرون
*حامدویه مرد دیگه به اسم شاهین مارو اسکورت میکردن
حالاانگاراون دوتانباشن منوبابارومیخورن
چقدقشنگ بوداینجا ازروستاخیلی بهتربود
دست باباروشونه ام بودواروم کنارهم راه میرفتیم 
باباهرچند دیقه یه باروایمستادو راجب جایی که بودیم توضیح مختصری میداد
بعدازنیم ساعت گوشی بابابه صدا دراومد،بادیدن شماره رفت کنارومشغول حرف زدن شدداشتم دورواطرافودیدمیزدم که بابا باعجله اومدسمتموگفت
_من بایدبرم عزیزم یه جلسه ی کاری دارم که انگارزودتربرگذارمیشه همینجاوایستا الان به حمیدزنگ میزنم میاد دنبالت جایی نریامستقیم بریدخونه

روبه حامدوشاهینم اشاره کردتاباهاش برن
بعدازرفتن اونا بلاتکلیف وایستادم چندمین گذشته بود ولی خبری ازحمیدنبود کلافه راه افتادم سمت جلو تایکم دیگه دورواطرافوببینم
چند دقیقه فقط راه میرفتم که چشمم به جنگل سرسبزی خوردخیلی قشنگ بودجون میدادواسه عکاسی
باشگفتی به سمتش دویدم
بادیدن کلی نوارزردوحصاردورش وتابلوی خطرلبولوچم اویزون شد
چراورود بهش ممنوع بود
مطمعن بودم ایناهمش الکیه تاکسی واردجنگل نشه وحیوونای زبون بسته روشکارنکنه وگرنه چی میتونه بین درختوعلفاباشه مسخره اس
گوشه ی حصارپاره بودپس اگه از زیرنوار ردمیشدم به راحتی واردجنگل میشدم قدمی سمت جلو برداشتم که باشنیدن صدای زمختی سرجام وایستادم
_خانم لطفابیاییدعقب
ازترس هینی کشیدمودرحالیکه دستم روقلبم بودبه سمتش برگشتم مردی تقریباچهل ساله این حرفوزده بود اخماموتوهم کردم
_ببخشیدشماصاحب جنگلید؟!
درحالی که به سمتم میومدگفت
_نخیربنده حمیدهستم ارباب ازم خواست بیام دنبال شمابعدم ورودبه جنگل ممنوعه شمانمیتونیدبریدتو
_اونوقت چرااا؟!
_اونجاکلی حیوون وحشی هست که اگه گیرتون بیارن زندتون نمیزارن

رمان طلسم خون7

fati.A fati.A 19 بهمن 1403 · fati.A ·

مسخ شده دستموجلوبردم،اب کمی بالااومدودستمولمس کرد

_اریـــکــــااااااانههههه زودددبیابیروننننن

اب به حالت قبلیش برگشتومن گیج سرموبه این ورواونورتکون دادم چیشدیه لحظه چیزی یادم نمیومد
ازاب بیرون اومدموبه سمت بی بی که نفس نفس میزدرفتم

_خوبی بی بی چیشدههه چرادادمیزنی؟!!

اخمی کردوبانگرانی گفت
_کی گفت بری تواب؟خودسرواسه چی رفتی اون تو

باتعجب گفتم
_مگه چه ایرادی دارههه

_دیگه بدون مشورت بامن کاری نکن فقط بگوچشم

_اخه چرا

_همین که گفتم اب برکه سمیه رسیدیم حتمابروحموم

باترس به پاهام نگاه کردم جایی که خیس شده بودبه رنگ خون بود
جیغی کشیدم که بی بی خونسردگفت
_نترس خون تونیست مال برکه اس

بابغض ترسیده گفتم
_چی میگی بی بی چی چیونترسم این خون چیه،چرانبایدبرم تواب برکه،اصلااینجاچخبرهه چرا انفدیهوعجیب شدی بی بی

مهربون نگام کردوبالحن ارومی گفت
_هیش دخترمم اروم بگیربشین تابرات بگم
*بی حرف نشستم روزمین که کنارم نشستوادامه داد
:این برکه که میبینی میشه گفت خیلی سال پیش توسط یه جادوگرنفرین شد،قبلایه عده ازخدابی خبر یه ادم بی گناهومیکشنومیندازن تواب برکه،ازاون موقع این برکه نفرین شدوهرکی سمتش برهه بی معطلی برکه اونوتوخودش غرق میکنه حتی اگه یه قطره از ابش داخل دهن برهه ادم رومسموم میکنه

باناباوری سرموبه چپوراست تکون دادم
_امکان ندارهه،دارین شلوغش میکنین،ایناهمش خرافه اس مگه نه همش الکیه 
 

رمان طلسم خون6

fati.A fati.A 19 بهمن 1403 · fati.A ·

بی بی نگاه باباکرد
_اقابهترنیست خونه بمونه

بابااخمی کردودرجوابش گفت
_گفتم اگه بخوادمیتونه برهه بیرون،شماهم بایدباهاش برید
نیوردمش اینجاکه زندانیش کنم

_اما اقا

باباهشدارامیزصداش زد که تعجب کردم
_بی بی

بی بی دیگه حرفی نزد،چرابی بی نمیخواست برم بیرون
گیج شده بودم ولی تصمیم گرفتم حرفی نزنم
شام تو جوسنگین بینمون خورده شدوکسی حرفی نزد
کنجکاو اون مردغریبه بودم که بابا گفت یکی از زیردستاشه واسمش حامدهه 
راهی اتاقم شدموباکلی کنجار رفتن بالاخره خوابم برد

زودترازبی بی به سمت خونه های روستایی قدم برمیداشتموبی توجه به پچ پچ اهالی روستاازدورواطراف بادوربین عکاسیم عکس میگرفتم 
بعدازکلی راه رفتن به یه برکه ی کوچیک رسیدیم باهیجان درحالی که به سمتش می دویدم روبه بی بی بلندگفتم
_بدو دیگه بی بی خیلی کندی

_مادرمن دیگه نفس برام نموندمیشینم اینجاتوبرو یه دوری بزن زودبیاد

باخوشحالی باشه ای گفتمو به سمت برکه پاتندکردم 
جلورفتمو دستمو داخل اب فرو کردم از سردیش لرزیدمودستموعقب کشیدم
خیرهه به اب بودم که نجوای اروم زنی به گوشم رسید

_بیاجلو.....بیاجلو
بی اراده پاهاموتواب گذاشتم که اب تازانوم بالا اومد
نجوای زن دوباره به گوشم رسید

_بامن بیا
 

رمان طلسم خون5

fati.A fati.A 19 بهمن 1403 · fati.A ·

~اریـــــکــــا~

باهیجان دورتادورعمارتونگاه میکردم حتی ازبچگیمامم قشنگ تروباشکوه ترشده بود

_وروجک اگه دیدزدنت تموم شدبیاناهاربخوریم

برگشتم سمتش
_تقصیرخودته دیگه اگه سالی یه بارلاقل منومیاووردی اینجاالان انقدندیدبدیدبازی درنمیاوردم

_کی گفته دخترمن ندیدبدیدهه دخترمن فقط یه خورده فضوله

بااعتراض صداش زدم که بلندخندیدودرحالی که به سمت سالن غذاخوری میرفت بهم اشاره کرد دنبالش برم
دنبالش به سالن رفتم
میزغذا برعکس انتظارم فقط یه دیس ماکارانی روش بود
لبام اویزون شدازماکارانی اصلاخوشم نمیومد
باباکه قیافه امودید دوباره خنده روازسرگرفت
_لباتواویزون نکن بی بی رفته یه سربه خونه ی سابقش بزنه توام که اشپزی بلدنیستی منم فقط همینوبلدبودم

سری تکون دادموبی حرف مشغول شدم هنوزخستگی راه توتنم بودپس بعدازناهاربلافاصله به اتاق بچگیام رفتموخوابیدم
*************
کشوقوسی به بدنم دادم هواتاریک شده بود چقدخوابیده بودم
دستوصورتمواب زدموازاتاق بیرون اومدم
بوی خوش قرمه سبزی کل خونه رو پرکرده بود
لبخندی زدموبه سمت اشپزخونه رفتم درکمال تعجب بی بی روندیدم بجاش  مردی پشت بهم درحال اشپزی بود
همینجورنگاش میکردم که برگشت طرفم، نگاهی بهم انداختوسرشوبه نشونه ی احترام خم کرد
_سلام خانم خیلی خوش اومدید چیزی لازم دارین

_ نه فقط فکرکردم بی بی برگشته

_بله برگشته توهال کنارارباب نشستن

سری تکون دادموبه سمت پذیرایی رفتم بی بی داشت مثل همیشه شال گردن میبافتوبابا بالبتابش کارمیکرد
باورودم هردو نگاهشون به سمتم برگشت
_سلام سلام من اومدم
بی بی لبخندمهربونی به روم زد
_خوش اومدی مادربیابشین
باباهم متقابلالبخندزدو بانگاهش بهم فهموندکنارش بشینم
کنارش جاگرفتم
_امروز چطوربودخوش گذشت

_خوب بودولی کل روزوخواب بودم

_اگه دوس داشتی فردامیتونی همراه بی بی بری به روستاو یه گشتی بزنی