رمان طلسم خون(رمان صحنه دار)

رمان باژانرعاشقانه،بزرگسال،تخیلی رمان🔞🔞🔞🔥🔥🔥

رمان طلسم خون201

fati.A fati.A 3 اردیبهشت · fati.A ·

_تی جان قربان،چقد خوشگل شدی خانم جان

پوزخند تلخی زدموبه سمت خاتون برگشتم

_بیشترازخوشگل مضحک شدم
_عه اینجورنگو خانم جان مثل ماه شدی 
_کیا اومدن خاتون
_همه امدن خانم ،منتظرشماین

پوف کلافه ای کشیدمو باهمون قیافه ی عذاگرفته همراه خاتون به سمت پله هارفتم
پایین پله ها ماروین مثلا جنتنمنانه منتظرم بود
خاطره ای توذهنم تدائی شد
خاطره ای که زیادم دورنبود
لحظه ای چهره ی ارسلان رو که کتوشلوارشیکی تنش بودوپایین پله ها منتظرم بود
توسرم نقش بست
کاش اون بود
کاش جای ماروین لعنتی ارسلان بود
اون موقع من شادترینوخوشبخترین زن دنیامیشدم
به قدم هام سرعت بخشیدم
همینکه پایین پله هارسیدم
ماروین دستموتودستش گرفتوتابخوام بفهمم چیشده بوسه ای روی دستم نشوند
ازانزجار صورتم جمع شدوسریع دستمو پس کشیدم
صدای دستوجیغ افراد حاضر درجمع بلندشد
بی اهمیت ازکنارماروین ردشدمو
خودموبه جایگاه مثلا عروس دوماد رسوندموبی توجه به ماروین ،نشستم رومبل

 

 

 

 

رمان طلسم خون200

fati.A fati.A 3 اردیبهشت · fati.A ·

(یک ساعت قبل)

~اریـــــکــا~

نگاه بی فروغم رو به اینه دوختم
شاید هرکس دیگه ای جای من بودالان ازخوشحالی بال درمیاورد،مردی مثل ماروین پولداروخوشتیپوقدرتمند ارزوی هردخترمجردی بود
اماارزوی من نبود،من حتی ازخودم عقم میگرفت، ازاینکه قرار بود به عنوان همسراینده ی کثافتی به اسم ماروین محتشم بشم بدترین حس دنیارو داشتم،مثل ادمایی که همچیشونوازدست دادنوفقط الکی نفس میکشن
من مثل اون ادمانبودم من خودم جزویی ازاون ادما بودم
من همچیموازدست داده بودم،ارسلانم رو عشقم رو زندگیوخوشبختیم رو
وحتی پدرم رو پدری که این مدت برام غریبه تراز مردم این شهرشده بود
من حالافقط خودموداشتم
یه زن۱۹ساله ی تنها که خیلی راحت به حراج گذاشته شد
قطره ی اشکی که رو گونه ام نشست رو با نوک انگشتم گرفتم
حق من این نبود
خدایا حق من لعنتی این نبود
من ارسلانم رومیخواستم
عقلم نهیب زد
بس کن خودتوجمعوجور کن تواینکارو بخاطرجونو موقعیت ارسلان میکنی
واقعنم همینطور بود
اگه پای جونش درمیون نبوداگه ترس از دست دادنشونداشتم صدسال سیاه دست به همچین کاری نمیزدم
حتی تفم توصورت ماروین نمینداختم

باردیگه به دختر درون اینه چشم دوختم
ارایشو لباس شبی که تنم بود بهم دهن کجی میکرد
این زیبایی برام بشدت مسخرهه میومد
برای کی حاضرم کردن
واسه چی
واسه مهمونا یا برای مرد عوضی که قراربود نامزدم شه
وگرنه ارسلان که قرارنبودمنوببینه
پس این ارایشو لباسومیخواستم چیکار
باحرص اشکار ،دامن لباس رومحکم چنگ زدم
باتموم قدرت فشارش دادم
 

 

رمان طلسم خون199

fati.A fati.A 3 اردیبهشت · fati.A ·

_همینجاوایساتامن بیام
_ولت کنم تابری بااین حالت گندبزنی به...

ارسلان عصبی غرید
_لال باش شاهین دوباربه روت خندیدم ادای اقابلاسرواسه من درنیار همینجا بتمرگ تابرگردم
_ولی...

نماند تا حرفای صدمن یه غاز شاهین را گوش کند
بااعصابی داغون به سمت عمارت منحوس آریا رفت
هرقدم که نزدیک ترمیشد
صدای بلند موزیک گوشش را آزارمیداد
جلوی درب داخل، حمید سد راهش شد
_متاسفم ارباب دستور دادهه جلوی ورودتونوبگیرم،شمادعوت نیستین

ارسلان باصدایی که بشدت قصد کنترل کردنش راداشت غرید
_به تخمم که دعوت نیستم،مث ادم بکش کنار تانفله ات نکردم

_متاسفم نمیتونم

اینبارباچنان خشمی به سمتش یورش بردویقه ی لباسش راچسبید که حمید بیچارهه کوپ کرد
_یا الان میری کنار شتر دیدی ندیدی یاتوهمین باغچه جنازتو چال میکنم

تهدیدش بوی عمل میداد
حمید هیچ شانسی درمقابل زوروقدرت اونداشت
بلااجبار سری تکان دادکه ارسلان بشدت به عقب هلش دادو وارد عمارت شد
حالش ازاین جشن کذایی بهم میخورد اما نمیتوانست اجازه دهد عروسک کوچکش زنی که جفتش بود به راحتی سهم کفتارپیری همچون ماروین شود
داخل شد
جمعیت انقدر زیاد بودکه برای رد شدن باید همه را پس میزد
زنومردهایی که مشغول گفتمانورقصیدن بودن، همه بانفوذ قدرتمندبودند
وقتی به وسط های سالن رسید

نگاهش راچرخاندتادخترکش رابین جمعیت پیداکند
بادیدن دخترکوچکوظریفی که لباس بلندوابی رنگی تنش بودوموهایش به زیبایی شب دور تنش میرقصید،ماتش برد
دلش ازدیدن اریکایی که امشب ستاره ی مجلس بودوقصد جانش راکردهه بود،لرزید
قدمی جلوبرداشت که همان موقع ماروین کناراریکاقرارگرفتودستان لعنتیش دور کمرباریک دخترک حلقه شد
چیزی مانند اتش تنش راسوزاند بی شک این همان اتش غیرتی بود که یک عمر راجبش شنیده بوداماهیچوقت قبل ازاریکا تجربه اش نکردهه بود
مشتش ناخواسته جمع شد
چقد مشتاق بود این مشت را روی فک ماروین بکوبد
قدمی جلوبرداشت
اریا را دید که کنار ان دو قرارگرفت
به قدم هایش سرعت بخشید

*******
 

رمان طلسم خون198

fati.A fati.A 2 اردیبهشت · fati.A ·

باقدم های بلندبه سمت خروجی حرکت کردکه وسط راه شاهین جلویش را سد کرد
ارسلان باچشمان به خون نشسته نگاش کرد
_شاهین بزن به چاک تاهمینجا جنازتو ننداختم

شاهین اما سمج ترازاین حرفابود
_بس کن ارسلان،به خودت بیا تواین یه ماه دهن مارو سرویس کردی ،د وقتی طاقت دوریشو نداشتی واسه چی گذاشتی برهه

_خودش رفت میفهمی خودش رفت خودلعنتیش ،چی میگفتم چیکارمیکردم میوافتادم به پاش من امیرارسلان ادیب ،واسه خاطریه دختر التماس میکردم!!

_یه جورحرف نزن انگار من نبودم نشنیدم صداتو،لامصب وقتی اون کوصشرا رو راجبش زدی انتظارداشتی بمونه ور دلت،والاهرکس دیگه ای جای اون دختر زبون بسته بودکه اصلا نمیومد سراغت ولی اومد هممون میدونیم واسه چیو واسه کی اومد

_گیرم من یه زری زدم اون چرا باور کرد مگه بازبون بی زبونی نمیگی دوسم داشت چرا رفت،چرا یه ماه نشدهه با اون حرومزادهه...

ادامه ی حرفش راخوردوعصبی ترازقبل شاهین را هل داد
_گمشو کنار من  اگه سر اون کفتارپیرو ازتنش جدا نکنم ،اسمم ارسلان نیست

شاهین مصمم ترازقبل جلویش ایستاد

_شاهیییننننننن باتوام


شاهین نیزماننداو فریادزد
_نمیرمممم،نمیزارم خودتو، گله رو بگا بدی...

بافرود امدن مشت سنگین ارسلان بر صورتش ساکت شد
شاید راهش همین بود
اینبار او بود که صورت ارسلان را نشانه گرفت
دقایق طولانی هردو باخشم به جون هم افتادهه بودندوکسی قادر به جدا کردنشان نبود
لحظه ای گرگ خاکستری رنگش تا دم بیرون امدن ازتنش ،امد
اما ارسلان اورا عقب فرستاد
بعدازدقایقی هردو عقب کشیدن
صورت های خونیشان خبر از حال اسفناکشان میداد

******
_یاامشب تواون مهمونی شرکت میکنی یا برای همیشه اریکارو ازدست میدی

ارسلان بطری ودکا را سرکشیدوحرفی نزد
اینباردستش رابرای خون تازه ی ببری که مقابلش بود دراز کرد که شاهین عصبی جام را ازدستش قاپید
_بسه دیگه مردگنده خودتوخفه کردی تنت بوگند این اشغالاروگرفته

ارسلان خمارخندید
_حرصصصص نخوررر شیرتت خشک میشههه هههخخخ
_باکی دارم حرف میزنم 
_اه سرموخوردییی

دستش را بر روی سر دردناکش گذاشت
_گل بگیرن دهنتوووشاهینن سرموترکوندی
_سرت واسه حرفای من نه واسه خوردن این کوفتیادردمیکنه

 دستی درهوا به معنای برو بابا برایش تکان دادوبی حرف باقدم های سست شدهه از فرت مستی راهی اتاقش شد
اتاقی که دوبار دخترک کوچکش را خفت کردهه بود
عصبی از اینکه اولو اخرفکرهایش به اریکا ختم میشد
به سمت حمام قدم برداشت
اب را بازکرد
باهمان لباس ها زیردوش قرارگرفت
حتی باوجود اب یخی که بر سرو تنش فرود می امد
بازهم سرش داغ بود
 

رمان طلسم خون197

fati.A fati.A 2 اردیبهشت · fati.A ·

~دانای کل~

بطری گراپا که این روزا زیاد ازان مینوشید را ازروی میز چنگ زد
وبه طرف شاهین پرتاپ کرد،شاهین به موقع جای خالی دادوگرنه ان بطری مشروب لعنتی روی سرش فرود میامد
_شاهین بنال ببینم چه خبرشدهه  چهارساعته حرفومی پیچونی

شاهین که یک ماه بودازحال اسفناک برادرش آگاه بود
باتاسف سرش راتکان داد،تصمیم گرفت تعلل راکناربگذارد،بالاخرهه که میفهمید
_اریاخان امشب به افتخارنامزدی اریکاوماروین جشن بزرگی ترتیب دادهه کل قبایلم دعوت کردهه

درست شنیده بود

امکان نداشت

اسم اریکاو ماروین کنارم

چه تضاد مضخرفی

مسخرهه بوداماحس میکردضربان قلبش متوقف شده وچیزی راه نفس کشیدن را سدکردهه
شوکه خندید
_شاهین صدبارگفتم اسم اون مردتیکه ی کونیو حتی موقع شوخیای مضخرفتم نیار

_ارسلان شوخی نکردم،امشب رسما نامزد میکنن باورنداری میتونی بری ببینی

جوری فریادزد که کل گله بی شک صدایش راشنیدن،فریادش انچنان دردناک بودکه دل سنگ رانیزاب میکرد
_د لاشی وقتی میگم شوخیه بگو ارهه چرا میزنی زیرش،توداری راجب اریکا،زن من ،حرف میزنی،کجای دنیا زن یکی دیگه رو برای یه پوفیوس دیگه نشون میکنن

شاهین بغض کرده بود
تمام این یک ماه شاهد دردکشیدن ارسلان بود
مردی که تمام این مدت شب راباخوردن مشروبات آمیخته به خون ،صبح کردهه بود
جلورفت
ارسلان به وضوح ازخشم میلرزید
دستش رابرای دلداری جلو بردکه همزمان
ارسلان بانعره ی بلندی تمام محتویات میزرا پخش زمین کرد
_میکشم اون بی ناموس رو،میکشمش کوصکش پدرو
 

رمان طلسم خون196

fati.A fati.A 2 اردیبهشت · fati.A ·

بی حرف رومبل نشستم که پاروپا انداختومستقیم نگام کرد
_ازوقتی اومدی اینجا کاری به کارت نداشتم،بهت زمان دادم تا اون هوس مضخرف بچگانه ازسرت بپرهه،الانم وقتت تمومه این هفته میخوام نامزدیتو باماروین اعلام کنم

*یه آن به گوشام شک کردم
چی گفت الان بابا
شوخی میکرد لابد
باچشایی که هرلحظه گردوگردتر میشدبهش چشم دوختم
حتی زبونم نمیچرخید حرف بزنم
بسختی دهن بازکردم
_شماالان..شما الان چی گفتی؟!

جدی ترازقبل گفت
_گفتم میخوام نامزدیتو با ماروین اعلام کنم

لبام به خنده بازشد
تک خنده ای کردم
خنده ام تبدیل به قهقه ی بلندی شد که بی شک من رو شبیه به دیوونه ها نشون میداد

به خودم اشارهه کردم
_من؟!
_نامزدکنم
_باکی؟

اخمی کرد
_ماروین،باید باماروین نامزدکنی،تاصبم بپرسی جواب من تغییرنمیکنه

چنان خشمی وجودمو دربرگرفت،چنان اعصابم بهم ریخت که اصلا برام مهم نبودکی جلومه
دست بردمو میزگردو شیشه ای رو چپه کردم
صدای جیغم بین صدای بلند خوردشدنوشکستن میزشیشه ای گم شد
بابا ناباور به میز خوردشدهه چشم دوخت که جیغ زدم
_بسه بابا،میفهمی بسه دست ازسرمن بردار،اگه نمیخوای بمونم کنارت میرم میشنوی میرم برای همیشه فقط دست ازاین کارات بردار


به سمت مخالفش پاتندکردم برم که دستمو محکم ازپشت کشید
_حق انتخاب باخودته یا باماروین نامزد میکنی یا ماروین باتموم قدرتوافرادش ارسلان رو ازبین میبرهه

دستمو رها کرد
اما من هرلحظه شوکه ترازقبل میشدم
توجام خشکم زدهه بودو توان قدم برداشتن نداشتم
همچی پشت سرهم داشت اتفاق میوافتاد
یعنی من باید بین جون مردی که عاشقشم وازدواج بامردی که بشدت ازش بیزارم یکیوانتخاب میکردم
چراا چرا انقد دنیا بامن بد تامیکرد
چرا من مجبور به انتخاب همچین چیز مضخرفی بودم
حقیقتوجدیت کلام بابا جای هیچ شکی برام باقی نمیزاشت
وقتی بابا حرفی میزدکه ازش مطمعن بود
بابی حالی روزمین فرود اومدم
لعنت به روزی که پاموگذاشتم گیلان
ازاون روز فقط بدبختی بودکه اومدسراغم
ساعت هاخیرهه به نقطه ی نامعلومی اشک میریختم
مگه من چقد جون داشتم
چقد توان داشتم این همه چیزو هضم کنم

رمان طلسم خون195

fati.A fati.A 2 اردیبهشت · fati.A ·

باقدم های نامتعادل خودمو به بابا رسوندم
بادیدنم از جاش بلندشدو اخم غلیظی کرد
اومد حرف بزنه که بادیدن صورت خیسو رنگ پریده ام ساکت شد

باصدایی که به وضوح میلرزید لب زدم

_میخوام..برم..اگه..نمیایی..خودم برم

سری تکون دادو بعدازخدافظی با فاضلی ازجاش بلندشد

*****
چندروز گذشته بود
اما من همچنان فکرم مشغول اون شب بود
شبی که برای اولین دل ارسلان روشکوندم
باصدای نازنین خاتون،ازفکربیرون اومدم
_تی بلا می سر،بازکه توفکری خانم جان(دردوبلات بجونم،بازکه توفکری خانم جان)

حتی لهجه گیلکی نازنین خاتون هم باعث نشد
لبخندبه لبم بیاد
ازوقتی اومدهه بودم اینجاهرروز افسرده ترمیشدم
نازنین خاتون رو بابا چندروزی میشد استخدام کرده بودبرای اشپزیوکارای خونه
خداییشم زن خیلی خوبی بود
درطول روز هربارکه کارش تموم میشد میومدحالمومیپرسید
حس خوبی بوداینکه یکی به فکرته
اما من حس گلیو داشتم که هرچقدم بهش اب میدادن وقتی افتاب رونمیدید،سرحال نمیومد
ارسلان برای من حکم افتابی روداشت که خیلی وقت بودازش محروم بودم

_تی چشمانه ره بینیرم،گریه چرا(قربون چشات برم،گریه چرا)

باحرفی که زد تازهه متوجه اشکایی که ازچشام سرازیرمیشد،شدم
لبخندی به اجبارزدمواشکاموپاک کردم
_خاتون جان خدانکنه چرا انقد قربون صدقه ام میری قربونت برم
_نمیدونم این چیه که انقدشمارو ناراحت کردهه،میگم خانم جان نکنه عاشق شدین
_نه خاتون گفتم که چیزی نیست،بابانیومدهه هنوز
_چرا اومدن ،اتفاقا اقاگفتن صدات کنم

سری تکون دادمو ازاتاق بیرون اومدم
خاتونم دنبالم اومدپایینو راهشوبه سمت اشپزخونه تغییرداد
بابا روکاناپه روبه روی Tvنشسته بود
باورودم سرشو به طرفم چرخوند
سلامی زیرلب دادم که گفت
_علیک سلام روتوببینیم اریکاخانم
_کارداشتی بابا

پوف کلافه ای کشیدواشاره ای به مبل روبه روش کرد
_بشین کارت دارم
 

رمان طلسم خون194

fati.A fati.A 2 اردیبهشت · fati.A ·

بابهتو ترس سرمو بلندکردم بتوپم به کسی که منواوردهه اینجاکه
بادیدن ارسلان هنگ کردم،ضربان قلب بی جنبه ام باز روبه اسمون رفت
نفس عمیقی کشیدم تابه خودم مسلط شم

اصلاواسه چی منواوردهه بوداینجا
اومدم دهن بازکنم حرفی بزنم که کمرمو چسبوندبه دیواروخودشم چسبیدهه بهم ایستاد
باچشای گردشدهه پرسیدم
_داری چه غلطی میکنی

درکمال تعجب لبخندکوچیکی زدوخم شد روصورتم
_دلم برات تنگ شده بود کوچولوی زبون دراز

شنیدن همچین حرفی هرچندبرام خیلی شیرین بوداما
من هنوز یادم نرفته بود اخرین بار چه حرفایی راجبم زدهه بود
اخمی کردموبه عقب هلش دادم
_اما من اصلا دلم برات تنگ نشدهه بود،واسه چی منواوردی اینجا چی ازجونم میخوای

ذره ای عقب نرفت
دستشوبلندکردو نوازش وار به گونه ام کشید
_خودتومیخوام

قلبم چنان به تلاطم افتاد که حس میکردم الانه ازهیجانوذوق بیاد تودهنم

نفس عمیق دیگه ای کشیدموسعی کردم به چشای لعنتیش که دیوونه ام میکرد نگاه نکنم
_ولم کن میخوام برم

دستشو زیرچونه ام گذاشتو سرمو بلندکرد

_منو نگا اریکا،واسه دیدن تواومدم تواین خراب شدهه،واقعامیخوایی ولت کنم برم؟

*باچشایی که دو دو میزد توچشاش زل زدم
نه معلومه که نه، میخواستم دهن بازکنم بگم دلم برات یذرهه شدهه دارم از دوریت دق میکنم
باصدای خش داری ادامه داد
_برای چی رفتی اریکا چرا رفتی الان خوشحالی پیش اون بیشرفی

ازاینکه انقد حق به جانب حرف میزد خونم به جوش اومد،یه جوری حرف میزد انگار اصلا خودش هیچ تقصیری ندارهه ومن بودم که بهش توهین کردمودلشوشکوندم
بااخمای درهم ازروی حرصودلخوری گفتم
_ارعه خوشحالم دیگه ریخت نحستو نمیبینم،حالا گمشو کنارمیخوام برم

ناباور صدام زد
_اریکا

باحسی امیخته به حرص ناراحتی دلخوری، نگاش کردمو به عقب هلش دادم
باعقب رفتنش بانهایت سرعت از بالکن خارج شدم
بادور شدن ازش اشکام شروع به باریدن کرد
لعنت به این دل کوفتیم که حتی راضی نمیشد لحظه ای اون قیافه جاخورده و ناراحتشو تصورکنه
اون اومدهه بود منوببینه، اومدگفت دلش برام تنگ شدهه
اونوقت من خر اونجوری باهاش حرف زدم
نه نههه تقصیرمن نبود،تقصیرخودشه اگه بجای این همه غروروخودخواهیش یکم خودشوجای من میزاشت،اینجوری باهاش حرف نمیزدم

رمان طلسم خون193

fati.A fati.A 1 اردیبهشت · fati.A ·

بالکنت گفتم
_پ...پس..چرا به من...گفتی
_ارسلان میدونه من کیم خیلی ساله رفیقیم توام جفت اونی پس یه جورایی توام رفیقم محسوب میشی

لبخندم اوج گرفت
_بعدازویدا تو دومین رفیقمی وحالاکه اون نیست توتنها دوست منی


*بعدازتموم شدن رقص به اجبار پیش بابا برگشتم
باباهمچنان درحال حرف زدن بودو بهم توجه ای نمیکرد.
ازاخرین بارکه دعوامون شد،باهم سرسنگین بودیم هنوز
توهمین فکرابودم که

سنگینی نگاهی رو حس کردم
چشم چرخوندم تا صاحب نگاهو پیدا کنم که چشمم به گوشه ترین قسمت سالن دوخته شد
قلبم ازحرکت وایستاد
حتی نفس کشیدنم یادم رفت
شک نداشتم اون فرد،مرد منه
اون لعنتی باکت شلواروپیرن سیاه ارسلان بود
مردی که بی نهایت دلتنگش بودم
جوری باشوق بهش خیرهه شده بودم که حتی دلخوریمم یادم رفته بود
نگاهش روم ثابت موند
نیشخند کجشو ازاین دورم دیدم
باصدای بابا،سریع نگاهموازش گرفتم تامبدا بابا موچموبگیرهه
_اریکا دخترم اقای فاضلی باتوعه

نگاه گیجمو بهشون دوختمو لبخندکجوکوله ای تحویلشون دادم
_جانم کاری داشتین

بابا که ازخنگ بازیم کفری شده بود
نفس عمیقی کشید وازاول شروع به توضیح دادن کرد
_اقای فاضلی ازتوبرای پسرش مهرادخان خواستگاری کرد،الانم میخوادنظرتورو بدونه که اگه موافق باشی اشناتون کنیم

از این سوال بابا حسابی جاخوردم
مگه نه اینکه بابا همیشه از خواستگارای من بیزاربودوهیچوقت دلش نمیخواست من ازدواج کنم حالا چی عوض شدهه که خودش برام خواستگار جور میکنه
لباموباحرص جمع کردمو روبه هردوشون با جدیت گفتم
_من فعلا قصد ازدواج ندارم

ازجام بلندشدم باعجله راهی رو درپیش گرفتم تا بابا روفعلانبینم وگرنه بازم بیخودی دعوامون میشد،تن تن به سمت جلوحرکت میکردم که سینه به سینه ی ماروین شدم
هینی کشیدمو توجام وایستادم ،بی ارادهه قدمی به عقب برداشتم 
_کجابااین عجله
_به توهیچ ربطی ندارهه

ابرویی بالاانداخت
_نه اتفاقا ربط دارهه،کجا

باحرص ازکنارش ردشدم
_قبرستون میایی
_جهنمم بری میام قبرستون که چیزی نیست

عصبی برگشتم سمتشو ازلای دندونام غریدم
_دست ازسرم بردار لعنتی،نمیفهمی حالم ازت بهم میخورهه نمیخوام ریخت نحستو ببینم

اخمی کردوقدمی به سمتم برداشت
_چه بدت بیاد چه خوشت بیاد ،حالاحالاها قرارهه منوببینی عشقم

مشتی به سینه اش کوبیدم
_من مجبور نیستم تحملت کنم

اومد حرفی بزنه که رافئل که جام شرابی تودستش بود،به سمتمون اومد
باخوشحالی نگاش کردم که چشمک نامحسوسی بهم زدو نزدیکمون شد
ماروین بااومدن رافئل فوشی زیرلب دادو ساکت شد
_سلام عرض شد

هردو زیرلب جوابشودادیم که گفت

_این چه قیافه ایه بخودتون گرفتین،چیزی شده؟

ماروین حرصی لب زد
_چی میگی برای خودت،مگه قرارهه چیزی بشه
_چه میدونم  وقتی دیدمتون فکرکردم دارید دعوامیکنید

ماروین اخمی کرد
_نخیرداشتیم حرف میزدیم اشتباه متوجه شدی،بعدم بجای این حرفاکارتوبگو

رافئل تک سرفه ای کردودستشو روشونه ی ماروین گذاشت
_خیلی خب باورکردم،یه لحظه بامن بیا کارمهمی باهات دارم

ماروین سری تکون دادو همراهش رفت
بارفتنشون نفس راحتی کشیدم

راموکج کردم منم به راهم ادامه بدم که همون موقع کسی موچ دستمو محکم چنگ زدوبه سمتی  کشیدم
باچشای گردشدهه به کسی که سرتاپاسیاه تنش بودوپشتش بهم بود،نگاه کردم که شروع به دویدن کرد،بی ارادهه همراهش کشیده میشدم
این دیگه کی بود
سرعت غیرطبیعیوبالاش به قدری زیاد بودکه هنگ کرده بودمو توان عکس العمل نشون دادن نداشتم
همینکه وایستاد،تازهه متوجه ی اطرافم شدم، داخل بالکن خلوتوتاریکی شده بودیم

رمان طلسم خون192

fati.A fati.A 1 اردیبهشت · fati.A ·

دوروز بعد

نگاه بی فروغم رو به زنومردایی که با لباسای گرون قیمتشون فخرمیروختنو باصدای بلندمیخندیدن ،دوختم
چقد مضحک بود
این مهمونیا
یه نمایش مسخرهه که اسمش رو مهمونی گذاشته بودن
پوزخندتلخی زدم
بابا  درحال گپ زدن با ادموند مرد سن بالایی که یه گرگینه ی پیرکه ازقضاثروت زیادی داشت،بود
منم به اجبار کنارشون نشسته بودم
خوبی نشستن اینجااین بودکه ازشرنگاهای خیره وهیز ماروین خلاص میشدم
توهمین فکرا بودم که دستی به طرفم دراز شد
بی حوصله سرموبلند کردم ببینم کیه که با رافئل روبه رو شدم
لبخند گرمو شیطونی روصورتش بود
بادیدنش لبخندهر چندکوچیک بعدازمدت هارولبام نقش بست
بابا بادیدن رافئل اخمی کردوخواست چیز بگه که سریع دستمو تودست منتظرش گذاشتموازجام بلند شدم
بابا انگاربدجور تو آمپاس قرار گرفته بود،حرفی نزد
که ماهم رفتیم سمت پیست رقص
رافئل تک خنده ای کرد
_غلط نکنم الان اریاخان توذهنش به چند روش سامورایی دارهه دخلمو میارهه

خندیدمو دستامو روشونه هاش گذاشتم
_ارعه مطمئنم تنهاگیرت بیارهه خرخرتو میجوئه

_بیخیال میدم ارسی گازش میگیرهه حالش جامیاد

درحالی که لباموگازمیگرفتم تاخنده امومهارمنم،زدم روشونه اش
_هی بابامه ها،بعدم ارسی کیه

ابرویی بالاانداخت
_ارسلانو میگم

بااوردن اسم ارسلان لبخند ازرولبام پرکشید
رافئلم به وضوح این تغییرو حس کردکه سعی کرد بحثوعوض کن
_هی بیخیال ادای ننه مرده هارو درنیار،بگو ببینم این مدت چیکارا کردی،شنیدم دونفرو نفله کردی

چشاموبراش گرد کردم
_توازکجا فهمیدی

چشمکی زدودرحالی که یه دور میچرخوندتم گفت
_من همون حکم موش تودیوارو دارم،نشنیدی میگن دیوار موش دارهه موشم گوش دارهه

لبخندی زدم
_تو واقعا ادم عجیبی هستی،راستی اینجا چیکارمیکنی
_پع خانموباش این جشنو من ترتیت دادم،فکرکنم توهنوز خبرنداری من کیم

به فکرفرو رفتم 
یعنی چی که کی بود خب اونم یه الفای ساده بود دیگه
نگاه گیجموکه دیدخم شد سمت گوشم
_میخوام یه رازی بهت بدم
_چه رازی
_اسم اردوان رو تاحالا شنیدی

*کمی فکر کردم،اردوان اردوان کی بود
بایاداوری اردوانی که ارسلان باهاش ماروین رو تهدید کرد
چشام تااخرگردشد

_نگوکه تو اردوان بزرگ...

بانشستن دستش رو دهنم ،حرف تودهنم ماسید
_هیشش چخبرته دختر دادنزن،هیچکی نمیدونه من کیم

باهمون بهتو چشای گردشده دستشوازرودهنم برداشتم
_امکان ندارهع،اولا هیچکس اونو ندیدهه تاجایی که من خبردارم بعدم مگه اسم تورافئل نیست

_رافئل اردوان راد،همه منورافئل راد میشناسن کسی اسم کاملمونمیدونه
 

رمان طلسم خون191

fati.A fati.A 1 اردیبهشت · fati.A ·

*پشت سرهم حرف زده بودم عقده هامو غمامو بیرون ریخته بودم
نفسی گرفتموباصدای لرزونی ادامه دادم
_برام مهم نیست اون دشمنته یا داداشت یا هرکس دیگه ای ،من عاشقشم حتی اگه منو نخواد

باسیلی که بابی رحمی توصورتم فرود اومد
لال شدم
برای دومین باربودبابا دست روم بلند میکرد
اما برام مهم نبود
نگاه خیسمو به چشای سرخش دوختم
انگشت اشاره اشو تهدیدوارجلوصورتم تکون داد،عصبی شمرده شمرده گفت
_منوببین اریکا،کاری نکن چشامو روهمچیز ببندمو برخلاف خواسته ی قلبیم،قلبتوبشکونم ،دارم بهت هشدار میدم هرحسی نسبت به اون بی ناموس داریو ازسرت بیرون کن،انقد تجربه دارم تافرق بین عشقوهوس بچگانه رو تشخیص بدم،هرکارکردی هرچی که بودهه به کل ازسرت بیرون کن فهمیدی،وگرنه بدتامیکنم باهات

*بانگاه لرزونوبارونیم ناباور نگاش میکردم
که زیرنگاه بهت زده ام ازاتاق بیرون رفتو پشت سرش درومحکم کوبید

بارفتنش زانوهای سستم به جلوخم شدو روزمین فرود اومدم
نفس نمیتونستم بکشم
یه چیزی مثل خره چسبیده بود بیخ گلوموراه نفس کشیدنموبسته بود
دستمو مشت کردمو محکم به قفسه ی سینه ام کوبیدم
باترکیدن بغضم
نفسم رهاشد
نفس نفس زنون باصدای  بلند،گریه میکردم
حالادیگه تواین دنیای لعنتی خودم بودمو خودم
دلگیربودم ازهمه کس ازهمه چیز
طالع منم اینجوری نوشته شده بود
غم درد تنهایی
بابا چطور تونست انقد راحت ازم بخواد ازقلبم بگذرم
ارسلان قلبم بود
قلب برای ادمیزاد همچیزهه اگه نباشه ادم زنده نمی مونه
اگه بابابخواد من قید ارسلانوبزنم
من تبدیل به یه مرده متحرک میشم
شایدم بهترباشه خودمو ازاین زندگی کوفتی خلاص کنم
تااینکه تبدیل به یه جنازهه ی  زنده بشم
****