رمان طلسم خون(رمان صحنه دار)

رمان باژانرعاشقانه،بزرگسال،تخیلی رمان🔞🔞🔞🔥🔥🔥

رمان طلسم خون155

fati.A fati.A 22 فروردین · fati.A ·

سرم رو بین سینه اش مخفی کردم
صدای فریادارسلان ،همهمه هاروقطع کرد
_همگییی بیرون،مهمونی تمومههه

باگفتن این حرف،ازپله هابالارفت

همینکه داخل اتاق شدیم

محکم پرتم کرد روتخت

هینی ازترس کشیدموتوخودم جمع شدم
نگاه کلافه وعصبیش لحظه ای ازروم برداشته نمیشد
دلیل این حالش بی شک من بودم
بابغض سرموپایین انداختم
_ببخشید

باصدای دادش، قلبم اومد تودهنم

_بهت گفتم  من کوصکش گفتم،حواست به رفتارت باشه،گفتم یانگفتم

_من....

بازوهامومحکم چنگ زدو توصورتم نعره زد

_توچی هان توچی،گوه زدی به همچی رفتی توبغل اون پوفیوس مادرجندهه که چی بشه،تنت میخارید به خودم میگفتی،نفهم گندزدی به همچی ،حالااون بی ناموس تاگیرت نیارهه دست ازسرمون برنمیدارهه،همینومیخواستی هان،ازوقتی بدنیا اومدی برای من فقط دردسر درست کردی،کی وجود نحستواز زندگیم گوم میکنی هان
کی منوبه حال خودم میزاری

*اشکی ازچشمم فرود اومد،حرفاش باتموم تلخیش راست بود
حقیقتی که تلخیش مثل زهرماربود
حقیقتی که زندگی ارسلانوزندگی کسی که عاشقش بودمونابود کرده بود
من ،من لعنتی جز نحسی براش چیزی نداشتم

باکوبیده شدن دراتاق،ازجاپریدم
رفته بود
چقد بدبخت بودم که جز دردسربراش چیز دیگه نداشتم
زانوهامو توبغلم جمع کردم
نمیدونم چقد گریه کردم اما باصدای دادوبیداد ارسلان  به خودم اومدم
سریع به سمت درپاتند کردم
گوشمو به درچسبوندم تاببینم چخبر شدهه

_شاهین دهن منوباز نکن بگوببینم زالوی لجن ماروین چه زری زد

_گفت باکاری که توکردی وگرگی که ازدست دادی،شانس جانشینیو برای همیشه ازدست دادی

_به تخمم،میشنوی به تخمم،مردتیکه ی حرومزادهه رسما داشت به جفت من تجاوز میکرد،میفهمی تجاوز،جلوچشم همه،بخوام اینو به اردوان گزارش بدم،ننه اشومیگان

_منم دوساعته همینودارم میگم،ما هنوز یه برگ برنده داریم،فیلمای دوربینو داریم،خیلیام شاهد قضیه بودن
 

 

رمان طلسم خون154

fati.A fati.A 22 فروردین · fati.A ·

باوحشت به عقب هلش دادم که ذره ای عقب نرفت
بانگرانی توصورتم خیرهه شد
_چیشد،اریکا،خوبی عزیزم

باترس لب زدم
_ولم..ولم..کن

خیره توچشای لرزونم گفت
_اریکا،تو بدجوری به دلم نشستی،نمیگم عاشقت شدم نه ولی بعدازسالها دلم برای دختری لرزید،همه کارمیکنم بدستت بیارم کافیه توبخوای

بابهتوترس نگاش کردم
صدای لعنتیش توسرم میچرخید
یه حسی مثل جنون بهم دست داد
محکم هلش دادم به عقب اماسفت گرفته بودم
باگریه میون اون همه صدا جیغ زدموبین بازوهاش شروع به تقلاکردم

-ولم کن
نه جیغام نه تقلام روش اثری نداشت
فقط بااشتیاق ونگاه کثیفش صورتوبدنمو رصدمیکرد

حس میکردم نفس کشیدن یادم رفته
قلبم چنان ازترس تندمیزدکه میگفتم الانه ازجاش دربیاد
یهونمیدونم چیشد که دستاش ازدورم رهاشد
باعقب رفتنش،پخش زمین شدم
نفس حبس شده امورهاکردم
نگاه بارونیوگیجم به ارسلانی که ماروین رو زیرمشتولگد گرفته بود
دوختم
ماروین هیچ تلاشی برای رهایی نمیکردونگاه لعنتیش هنوز رومن بود
صدای اهنگ قطع شده بود
صدای همهمه ی جمعیتم بلند شد
شاهین بودکه ارسلان روازماروین جداکرد
نگاه ترسیده ولرزونم پی ارسلانی بودکه شاهین رومحکم پس زدو باعجله به سمتم اومد
همچی مثل خواب بود،انگار همچی رو دور کندافتاده بود
بافرو رفتن تواغوش گرمی،بغضم رهاشد
بوی خوش جنگل زیربینیم پیچید
بی معطلی دستام دور گردن ارسلان حلقه شد
به دنباله اش،دستای اونم زیرباسنم نشستوازروزمین بلندم کرد
جمعیت رو  پس زد

رمان طلسم خون153

fati.A fati.A 21 فروردین · fati.A ·

_ایرادی ندارهه

*اومد حرفی بزنه که بی توجه بهش روموبه سمت مخالفش برگردوندمو دوبارهه رقص اعصاب خورد کن اون دونفرو تماشاکردم
ماروین ولی انگارپررو ترازاین حرفابود
_ملینا بدجور مجذوب  ارسلان ادیب شدهه

سوالی نگاش کردم که ادامه داد
_منظورم ازملینا خواهرمه همونی که عفریته ی زشت خطابش کردی

لپام ازخجالت سرخ شد
_متاسفم قصد توهین نداشتم

درکمال تعجب بلندخندید
_ول کن این حرفارو،دوس داری جفتتو بچزونی

ازلحن خودمونیش بیشتراز حرفش جاخوردم

_چطور؟
_خب اگه بخوای اینکارو کنی میتونی پیشنهاد رقصموقبول کنی

باچشای باریک شدهه نگاش کردم
این بشربدجور مشکوک میزد
حس خوبی نسبت بهش نداشتم،نگاهموکه دید لبخنداطمینان بخشی زد
_نترس فوقش یه رقصه،میتونی قبولش نکنی

یه دلم میگفت قبول نکن یه دلمم لج کرده بودانگارمیخواست ارسلانوبچزونه
باتردید،دستمو تودست دراز شده ی ماروین گذاشتم
که برق چشماولبخندعجیبش ازچشم دورنموند
اهمتی ندادم
فوقش یه رقص بود دیگه
به ارومی رفتیم توپیست
باحلقه شدن دستاش دور کمرم
هینی کشیدموخواستم ازش دورشم
که سفت ترازقبل کمرموگرفت
بادست خودش دستاموروشونه ی خودش گذاشت
باقلبی ترسیده وچشای گردشدهه نگاش کردم
که خیره شد توچشام
_هیشش اروم باش گلم،اون مردک قدر جواهری مثل تورو نمیدونه
حیف تونیست توبرای ارسلان ادیب خیلی زیادی خیلی خیلی زیاد

بابرخورد خیسی لباش باگوشم
تنم لرزید
تصویری که بیشترشبیه نوارصدای ظبت شده بود،توسرم اکو شد
_قسم خوردم هرشب جلو اون ارسلان دیوث بکنمت،میدونم هنوزم مارومیپاد

_امشبه روبیخیالت میشم،بای هانی

*چشام ازفرت ترس گرد شد
اون مرد،اون فرد مجهول تواون خوابی که دست کمی ازکابوس نداشت،ماروین بود
تنم ازترس سست شد
چشام یهوسیاهی رفت

رمان طلسم خون152

fati.A fati.A 21 فروردین · fati.A ·

موهای تنم ازحرفاش سیخ شد
حقیقت کلامش اجازه ی هیچ شکی بهم نمیداد
پس بخاطرهمون کل شب نگام میکرد
میخواستم راجب اون خواب ازش سوال کنم
خوابی که ارسلان بوی جادوشو خیلی واضح احساس کرد
وگفت کارخود رافئله
همینکه برگشتم ازش سوال بپرسم باجای خالیش مواجه شدم
گیج جام شراب روبرداشتمویه نفس همه رو سرکشیدم
طعم گسش گلوموسوزوند
فکرم دائم پی حرفای رافئل بود
پس امکان تغییر سرنوشتم وجود داشت
رافئل یه جورایی میخواست اینوبهم بفهمونه
نفس عمیقی کشیدمونگاهموبه پیست رقص دوختم
بادیدن دخترخوشگلوخوش هیکلی که بالوندی به ارسلان چسبیده بودوتوبغلش تکون میخورد
چشام درشت شد
این عفریته دیگه کی بود
تنم ازعصبانیت گر گرفته بود
همون لحظه ،ارسلان دست دختره رو گرفتویه دور چرخوند
خنده ی پرعشوه ی دختره رو ازهمین دورم دیدم
چنان غرق رقص بودن که اصلا نگاه برزخی منونمیدیدن
ازجام بلندشدم برم سمتشون که جام دیگه ای جلوم گرفته شد
بدون توجه به اینکه چه کسی بهم تعارف زدهه
جاموازدستش قاپیدمو همه رویه نفس سرکشیدم

_مردتیکه ی عوضی به من میگه هرز نپر خودش دست هرچی جنده اس روازپشت بسته بااون عفریته ی زشت

_فکرنمیکردم خواهرم انقدزشت باشه

_خواهرت دیگ کدوم خریه

*بهت زدهه برگشتم عقب بادیدن ماروین ،هل زدهه به سرفه افتادم
انقدکه اون مردک عجیبویخی شروع به ضربه زدن به کمرم کرد
باصورتی سرخ شدهه ازفرت سرفه گفتم
_کافیه

_حالت خوبه

اخمی ناخداگاه روپیشونیم نقش بست
_ممنون

لبخندجذابی زدکه اگه قلبم متعلق به ارسلان نبود
شاید دلم می لرزید
_میتونم باهاتون راحت باشم؟!ازرسمی حرف زدن زیاد خوشم نمیاد البته اگه برای شمامشکلی نداشته باشه

رمان طلسم خون151

fati.A fati.A 21 فروردین · fati.A ·

بازوموچنان چنگ زدکه دردش تامغزاستخونموسوزوند
آخی ازبین لبام خارج شدکه بالحن ترسناکی توصورتم غرید
 

_ببین دخترحرومزاده ی تیمور اون روی سگ منوبالانیارکه اگه بالابیاد چنان بلایی سرت بیارم که ازبرگشتن به اینجابه گوه خوردن بیوافتی
الانم دهن گشادتوببندوبیشترازاین کفرمنودرنیار

پوزخندی زدمودستشوبه عقب هل دادم

_ازت متفرم،لعنت به روزی که دیدمت

نیشخندی زدوخیلی ریلکس راشوکشیدورفت
انگارنه انگارکه چند دیقه پیش ازحرص میخواست کله ی منوبکنه

نگاه خیسودلخورموازش گرفتموروصندلی نشستم
حس ادمایوداشتم که همچیشونوازدست دادن
من احمق ترینو کصخل ترین ادم دنیابودم که به این مرد سنگدل ،دل بسته بودم
انقداحمق بودم که باتموم حرفاوتوهیناش بازم مث سگ عاشقش بودم
بانشستن کسی کنارم،نگاهموازجمعیت گرفتموبه کنارم دوختم
بادیدن رافئل لبخندکوچیکی رولبام نشست
این مرد برخلاف ادمای دیگه بهم حس خوبی میداد
یه حسی مثل اعتماد
متقابلالبخندی زدو جام شرابی ،جلوم گذاشت
_بازکه کشتیات غرق شدهه

جالب بودهمیشه سربزنگاه میرسید
سری قبلم وقتی ازدست ارسلان دلخوربودم پیداش شد
_چیزی نیست

خنده ای کرد
_بیخیال ماخودمون اینکاریم،مارو رنگ نکن،چیشده باز این رفیقمون دلتوشکوندهه

_شکوندهه؟! هه رسما باتریلی ازروم رد شدهه

_این عادت مسخره ی ارسلانه زیاد جدیش نگیر عادت دارهه بجای ابراز علاقه طرفوباخاک یکسان کنه

*حرفی نزدم که ادامه داد
_بیخیال غصه نخور،ازالانت لذت ببر ،ماکه ازآینده خبرنداریم شایدامروزت بشه حسرت فردات،هوم پس بیخیال همچی مهم خودتی مهم احساسته ،حرف ارسلان یابقیه چه اهمیتی دارهه یاحتی فکرشون

جاموتودستم بازی دادم
_نمیدونم ،واقعاگیجم، نمیدونم چیکارکنم نمیدونم چی میخوام اصلاموندم چی خوبه چی بد

به شوخی گفت

_شایدخیلی کلیشه ای باشه اماهمیشه جواب میدهه،به صدای قلبت گوش کن ببین اون چی میگه،مطمعن باش راه درستوپیدامیکنی

حس خوبی ازحرفاش بهم دست داد
لبخندبزرگی به روش زد
_مرسی،واقعاحالموخوب کردی

چشمکی زد
_این حرفاچیه،توام جای خواهرنداشتم

بایاداوری نگاهای خیره اش تومهمونی که قبلا رفته بودیم سوالی که به ذهنم اومدوپرسیدم
_شکی به درستی حرفت ندارم امامیشه بپرسم دلیل اون نگاهای خیره ی قبلنت چی بود

نگاهشوازم گرفتونیمچه لبخندی زد
دیگه ازاون لحن شوخش خبری نبود
_فکرکنم ارسلان بهت گفته باشه من میتونم اینده روگاهی وقتاببینم،یه چیزه لحظه ایه،اون شب وقتی تورودیدم،آینده ات رو دیدم،امانمیشه گفت چیز معینی بود،تصویرایی که هرباربادیدنت جلوچشم میومد،باهم همخونی نداشتن،یه جورایی انگارسرنوشتت بی ثبات بود
 

رمان طلسم خون150

fati.A fati.A 21 فروردین · fati.A ·

این صدارو،کجاشنیده بودم
پوف بیخیال،حتماتوهم زدم ارعه
نگاهموازنگاه خیرهو ترسناک مردمقابلم گرفتم
نمیدونم چی تووجودش بوداینجوری تنوبدنمومیلرزوند
بی ارادهه بازوی ارسلانوکه باهمون مردک ماروین ،درحال حرف زدن بود،چنگ زدم
برگشت سمتم،سوالی نگام کرد
نگاه ماروین هم همزمان بهم دوخته شد

لبخندمصنوعی زدم
 

_من خسته شدم،بریم بشینیم

ارسلان متقابلالبخنداجباری زدوبالحن حرصی غرید
_عزیزم مگه نمیبینی داریم حرف میزنیم

اومدم حالشوبگیرم یه جواب درستودرمون بدم بهش که ماروین جفت پاپریدوسط حرفموبالحن عجیبی گفت
_ایرادی ندارهه میتونیم بعدا ادامه بدیم،اریکاجان روهمراهی کن

ارسلان سری تکون دادوباگرفتن دستم،به سمت مخالف اونا راه افتاد
صدای عصبیش روکه انگاربیشترباخودش حرف میزدتامن ،روشنیدم

_مردتیکه کون نشور،سن نوحو دارهه لاشخور.....

بقیه حرفاشونشنیدم
ازحرصی که میخورد،ریزخندیدم
اون الان رومن غیرتی شدهه بود
توکونم عروسی بود،نیشم بازشدکه باصداش دم گوشم
لبخندم ،به ثانیه نکشید،جمع شد

_بهت هشدار داده بودم جنده بازی درنیاری،بازم میگم خوب گوشای کرتوبازکن ،پاتوکج بزاری عشوه خرکی بیای واسه مردای اینجا،به ارواح مادرم،بلایی سرت میارم،که دیگه هوس هرز پریدن به سرت نزنه

لحن تحقیرکننده وبدش
چنان عصبیم کردکه باحرص دستشومحکم پس زدم
بغضی که بی ارادهه توگلوم نشسته بودوقورت دادم
بانفرت زل زدم توچشاش
_حق نداری به من توهین کنی عوضی،تقصیرمن چیه توهرچی لاشیه رو تومهمونی کوفتیت دعوت میکنی،بعدم من هرکاربخوام میکنم،توام هیچ غلطی نمیتونی بکنی
 

رمان طلسم خون149

fati.A fati.A 20 فروردین · fati.A ·

درحالی که فکرم مشغول بود،شروع به سابیدن تنوبدنم کردم
بعدازیه دوش طولانی ازحموم بیرون اومدم
باحوصله موهاموسشوارکشیدموشونه کردم
موهام چون لختوصاف بود،نیازی به حالت دادن نداشت
میزارایشم پرشدهه بودازلوازم ارایشی
به اصرار پری برای اماده کردنم گوش نکردمواخرقانع شدخودم حاضرشم
شروع کردم به میکاپ کردن
بعدازنیم ساعت ،راضی ازظاهرم که حسابی تغییرکرده بود
پیراهن مجلسی  مشکی رنگ رو ازتوکاور دراوردموپوشیدمش،
امادهه بودم
ساعت۸شب رونشون میداد
زیاد دیرنکردهه بودم
ازاتاق بیرون اومدم
صدای موسیقی بی کلام کلاسیک،گوشمونوازش میکرد
اروم ازپله هاپایین اومدم،وسطای راه بودم که بادیدن ارسلان پایین پله ها ماتم برد
چقد کتوشلواربهش میومد
شرط میبندم نگاهای زیادی امشب،بهش خیرهه بشه
بادیدنم لبخندی که بیشترشبیه به پوزخندمعروفش بود،زد
لبخندی رولبای درشتورژ زده ام نشوندم
اروم ازپله ها پایین اومدم
برق نگاه ارسلان،نشون ازراضیتش میداد
بارسیدن بهش،دستشوبه طرفم دراز کرد
شیطونه میگه دستشونگیرجلوجمع خیتش کن
برخلاف فکرم،دستموتودستش گذاشتم
ازگرمی بیش ازاندازه اش تنم گر گرفت
ازپله هاکه دورشدیم نگاهم  پی جمعیت مردوزنی بودکه
تعدادیشون درحال رقصوتعدادیشونم درحال حرف زدن بودن،رفت

_حواست به رفتارت باشه،امروز توفقطوفقط به عنوان جفتم به همه معرفی میشی،اگه بخوای پارو دمم بزاری عصاب نداشتمو بگایی ،دهنت سرویسه

چپ چپ نگاش کردموسرموازش دورکردم
 

_حالاکه نمیخوای پارو دمت بزارم،زیردستوپام ولش نکن

*اخمی کرد،اومدحرفی بزنه که بااومدن رافئل ساکت شد
 

رافئل پرانرژی گفت

_به ارسلان خان،دلمون واست تنگ شدهه بودپسر،گفتم دیگه کلا ازیادت رفتم

ارسلان نیشخندی زد
_نترس چه بخوام چه نخوام بایدببینمت،شایدبه یه دردی خوردی

رافئل بلندخندیدوروبه من گفت
_سلام عرض شدبانو،میبینی چی میگه،اگه به دردش نخورم که اسمم نمیارهه

بالبخندنگاش کردم
_سلام،خوش اومدین،والاچی بگم دوست شماست

ارسلان دستموفشورد

_رافئل حوصله اتوندارم

نگاهی بهم انداختوروبه من ادامه داد

_بریم عزیزم

عزیزم گفتنای این بشرازصدتافوش خارمادرم بدتربود
بی حرف به سمت جمعی ازمردا،رفتیم
بارسیدن بهشون ،دهنم بازموند
سه تامرد کت شلواری باهیکل درشت گوشه ای ازسالن مشغول گپ زدن بودن، هرسه تاشون بشدت جذاب بودن
بهشون میومد،سی سیوخوردهه ای سالشون باشه
ولی خب مطمعن بودم سنشون بیشترازاین حرفاس

ارسلان مشغول خوش امدگویی شد
منم فقط سلام کردم
یکی ازاون سه مردکه نگاه نافذوسیاهش دائم روبدنم میچرخید
روبه ارسلان پرسید
_آلفای جوان معرفی نمیکنی این خانم زیبارو

فشاردست ارسلان رودستم بیشترشد
بادیدن صورتشواخمای غلیظش هنگ  کردم
اخی که تواوج رهاشدن ازدهنم بودروخفه کردم

چش شد یهو،قاطی دارهه بخدا
 

ارسلان روبه اون مردعصبی گفت
_جفتم اریکا

مرد دستشوبه سمتم درازکرد
باتعلل دستموتودستش گذاشتم که خم شدوبوسه ای رودستم نشوند
ناخداگاه لرزیدم
نه ازلذت بلکه از ترس
بدنم بی ارادهه بهش واکنش نشون داد
نگاه خجالت زدهوترسیدموبهش دوختم که لبخندبزرگی زد
_ماروین هستم لیدی زیبا

بیشتراز اسمش ازصداش تعجب کردم
این صدابشدت برام اشنامیزد

رمان طلسم خون148

fati.A fati.A 20 فروردین · fati.A ·

بهت زده دستمورودهنم گذاشتم تاصدایی ازم درنیاد
نهههه 
چی داشتم میشنیدم
اگه اگه گرگش بمیرهه ارسلان چی میشه چه بلایی سرش میاد
خوابی که دیده بودم توذهنم تداعی شد
نه خدایاخواهش میکنم نزارهمچین اتفاقی بیوافته
باصدای گرفته ی ارسلان قلبم به درداومد
 

_اگه گرگموازدست بدم،نه میتونم عضومحفل شم نه دیگه میتونم آلفای گله باشم

شاهین برخلاف ارسلان امیدوارنه گفت
 

_هنوزم یه راه هست،طلسم،طلسمت باید ازبین برهه

بهرام حرف شاهینوتاییدکرد
 

_طلسمت بایدبشکنه آلفام

صدای عصبیوبلندارسلان نشون ازاعتراض شدیدش میداد
 

_حتی فکرشم نکنین،اون دخترچه بخوام چه نخوام دخترخونده ی آریاس،بعدم نصف سن منو دارهه،توان رابطه روندارهه،بایدیه راه دیگه پیداکنین

بهرام کوتاه نیومد
_راهی وجودندارهه،بایدطلسموبشکنی زندگی همه ی مابه تو بستگی دارهه اگه راحت کنارگیری کنی گله نابود میشه

*دیگه نموندم تابه حرفاشون گوش کنم
باقدم های سست به سمت اتاقم رفتم
خودموروتخت پرت کردم
چرا نمیخواست باهام سکس کنه
انقدازم بیزارهه
هه میگه طاقت رابطه روندارم اونوقت کونم میزارهه
ازبیچارگیوعصبانیت،سرموتوبالشت فروکردم
کاری ازم برنمیومد
وقتی اون نمیخواست
منم نمیتونستم مجبورش کنم هرچندکه زندگیومقامش درخطربود
حتی شایدبه این بدیم که تصورشومیکردم نبود
بنظرم اون خواب یه خواب چرت بود
وگرنه تاالان اون مرد مجهول روملاقات میکردم
****
_اری جون،اریکا پاشودختر

باصدای پری ازخواب بیدارشدم
لای چشموبازکردم
باصدای گرفته ازفرت خواب نالیدم
_جون جدت بزاربخوابم خسته ام
_نمیشه بلندشوافرین

گیجواخمالوازجام بلندشدم
_هوم،چیشدهه

درحالی که تختومرتب میکردگفت
_ساعت پنجه،دوساعت دیگه مهمونی شروع میشه بایدحاضرشی الفام دستوردادهه اماده ات کنیم

_چه مهمونی


 شونه ای بالاانداخت

_افرادمهم زیادی قرارهه بیان ولی اقاشاهین گفت یکی به اسم مروین مگوین ،اه اسمش چی بود،اها ماروین قرارهه بیاد،انگارشخص مهمیه،غلط نکنم رئیس محفله،قدرت زیادی دارهه
دلیل اومدنشم هنوز کسی نمیدونه

رمان طلسم خون147

fati.A fati.A 20 فروردین · fati.A ·

تقریباکارم تموم شدهه بود
داشتم تابلوهای سالن روتمیزمیکردم
هرازگاهیم به ارسلان که انگارخیال بیرون رفتن نداشتوتلوزیون نگاه میکرد،نگاه میکردم.
خسته دستی به پیشونیم کشیدم
که درسالن  بازشد
نیم نگاهیی انداختم
بادیدن بهرام که کنارشاهین واردسالن میشد
چشام گردشد
سابقه نداشت،بهرام بیاد اینجا
اصلایادم نمیاداخرین بارکی اومدهه بود
ازصورتاشون معلوم بودکه یه خبراییه
باورودشون ارسلان هم مثل من جاخورد
 

_بهرامم،تواینجاچیکارمیکنی

بهرام که پیرمردعصاقورت داده ای بودومن ازش یه جورایی وحشت داشتم
نیم نگاهی به طرفم انداخت
سریع روموبرگردوندم ازش

_حرفای مهمی دارم که بایدخصوصی بهتون بگم

_چیشده بهرام صافوپوست کنده بگوچراحرفومیپیچونی

وقتی جوابی دریافت نکردروبه شاهین عصبی گفت
 

_لال شدین،شاهین توبنال ببینم چیشدهه

صدای اروم شاهین،منوهم نگران کرد
 

_بریم اتاق کارت اونجاحرف میزنیم

*دقایقی بعد هرسه به طبقه ی بالارفتن
یعنی چیشدهه بود
دل شورهه تودلم افتاد
نکنه اتفاقی برای باباافتادهه
دستمالوکنارگذاشتمو بی سروصدا به طبقه بالارفتم
پشت دراتاق کار ارسلان ،وایستادم
گوشموبه درچسبوندم

صدای شاهین روتشخیص دادم
_اریک دارهه نیرو جمع میکنه،حالایاقصد دارهه جانشین باباش بشه یانه میخواد بهمون حمله کنه

صدای عصبی ارسلان بلندترازحدمعمول بود
 

_گوه اضافه خوردهه،اونکه تیموربودبگای سگ رفت،اینکه دیگه پسرشه خایه اشودارهه بیاد جلو،کونش نزارم ارسلان نیستم

_میگی چیکارکنیم،بهرام میگه گرگت ،روز به روز دارهه ضعیف ترمیشه،د خودت حرف بزن بهرام ،مگه واسه همین نیاوردمت

بهرام باصدای زمختش گفت
 

_حق باشاهینه،گرگتوباجادو نگهش داشتم،چون جادوم خیلی قویه گرگت دارهه ازپامیوافته،اگه تاچندروز دیگه به بدنت برنگردهه ممکنه کلا ازدستش بدیم

رمان طلسم خون146

fati.A fati.A 20 فروردین · fati.A ·

ازپشت میزبلندشدم
اخیش چه چسبید
درحالی که باخنده ضربه ای به شکمم میزدم به سمت پله هاراه افتادم که باصدای رومخ ارسلان سرجام وایستادم
_کجا

گیج نگاش کردم
_اتاقم

پوزخندی زدوسرتاپاموبراندازکرد
_بخور بخواب تعطیله،ازاین به بعدتوام توکارای خونه کمک میکنی

اخمی کردموبرخلاف خواسته ام گفتم
_باشه ازفردا شروع میکنم

نوچی کرد،که سرموبه معنای پس چی تکون دادم که بلند اخترخانم روصدازد
 

_اختر خانم

اخترخانم زن پیمان بود
زن خوش اندامی که مثل تموم افرادگله ،ظاهری خیلی پایین ترازسنش داشت
جالبیش اینجابود،همه ی زن ومردای گله فقط هیکل قشنگی داشتن
صورتاشون معمولی بودوته چهره اشون شبیه به گرگ بود،ولی  ارسلان باوجودته چهره اش که شبیه به گرگ بود،چون یه جورایی دورگه حساب میشد،چهره ی زیباوجذابی داشت 
وتنهاچیزی که منوخوشحال میکردازبابت قیافه ی زنای اینجا، ظاهرزیباومتفاوتم بودکه شانسی برای به چشم اومدن پیش ارسلان داشتم

باصدای اخترخانم ازفکربیرون اومدم
_جانم آلفام امری داشتین

ارسلان اشاره ای به من کردوگفت
_ازاین بعداریکام توکارای خونه کمکتون میکنه،ضمنا تفاوتی بین اونوبقیه نزار،امروزم شمابرای تمرین بریدحیاط،کارای خونه رو اریکا انجام میدهه

_اما آلفام اریکاخانم جفت شما....
 

_همینکه گفتم،میتونی بری

*باچشای گردشدهه به ارسلانی که پشتشوبهم کردوخیلی ریلکس به سمت کاناپه رفت تاروش بشینه،نگاه کردم
ازعصبانیت زبونم بنداومدهه بود
به چه حقی همچین دستوری داد
مگه من حمالشم ،باحرص به سمتش پاتندکردموبازوشوازپشت کشیدم که بااخم برگشت سمتم
_چه مرگته
_من چه مرگمه ،من؟! خودت چه مرگته این حرفاچی بودالان زدی،منوبازیردستاوکلفتت اشتباه گرفتی اقای محترم،من نه کلفتمم نه زیردستت الانم میری به اخترخانم میگی هرچی گفتی دروغ بود

دستموبه عقب هل دادوریکلس لم داد روکاناپه
 

_خود دانی،یااینکارومیکنی یانه میتونی تشریفتوببری،هرطورمایلی

چندتانفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط شم
اگه دوسش نداشتم،ثانیه ای صبرنمیکردموازاینجامیرفتم
اما حیفوهزارحیف که نمیتونستم برم
دل بی صاحابم طاقت دوریشونداشت
بااینکه هردیقه نمیدیدمش امابازم دلم خوش بودتوخونشم،هرجابرهه بازم برمیگردهه اینجامیبینمش
نگاهموازارسلانی که بیخیال،گوشیشونگاه میکرد،گرفتموبه سمت آشپزخونه رفتم
اخترخانم توضیح مختصری ازکارابهم داد
درسته دوسه باربیشترکار خونه نکرده بودم ولی اونقدام سخت بنظرنمیرسید
اول ازهمه به سمت سینک ظرفشویی رفتم
باوجود ماشین ظرف شویی،بایدظرفارو تودست میشستم
دستوراون عوضی ازخودراضی بود
باحرص آستیناموبالادادموشروع به شستن ظرفای تلمبارشدهه کردم
نمیدونم چقدطول کشید دوساعت سه ساعت،بالاخرهه تموم شد
کمرم درحال شکستن بود
اومدم بشینم روصندلی نفسی تازهه کنم که ارسلان بی هوا وارد اشپزخونه شد
بادیدنم پوزخنداجین شده باصورتش،عمق گرفت
 

_کلی کارموندهه اونوقت خانم اومدهه لم بدهه اینجا،یالا طیو بردار سالن پایینوبالارو برق بنداز
 

راشوکج کردبرهه که یهودوبارهه برگشت سمتم
 

_داشت یادم میرفت،گردگیری یادت نرهه
 

چشمکی پشت بندحرفش زد
وازاشپزخونه خارج شد
باحرص فوش رکیکی حواله اش کردمو
بجای نشستن طی رو برداشتم

رمان طلسم خون145

fati.A fati.A 20 فروردین · fati.A ·

چشم غره ی بامزه ای رفت که بیشترازاینکه بترسم خندم گرفت
_خانم کجاسیرمیکنی بدو بریم،الفام خوشش نمیاد دیرترازاون سرمیز حاضرشیم
_آلفات غلط کردهه،من هرموقع بخوام میرم 
_هیس دختر صداتومیشنون یوقت

دستی توهوابراش تکون دادموبه سمت راه پله رفتم
_نترس همه بااخلاق من اشنان توتازه اومدی به مرورعادت میکنی
_ازدست تو

هردوبه سمت میزبزرگوطویل صبحونه رفتیم
ارسلان صدرمیزنشسته بود
بادیدن ما اخمی کردوروبه پری گفت
_مثل اینکه قوانین روبهت یاد ندادن

پری ترسیدهه سرشوپایین انداخت
_آلفام شرمنده اخه....

پریدم وسط حرفشودرحالی که پشت میزروصندلی میشستم گفتم
_بخاطرمن دیراومد،منتظربودحاضرشم ،باهام بیاییم

ارسلان اما انگارنه انگارمن وجود دارم روبه افرادش گفت
_  مِن بعد  منتظرکسی نمی مونین هرکس اومد اومد،نیومدم ازغذا خبری نیس

*اداشو دراوردم
ازغذا خبری نیس،به یه ورم

_اریکا انگارحرفی داری،بلندبگو مام بشنویم

هول زدهه نگاهموبه ارسلانی که باپوزخنداین حرفوزدهه بود،دوختم


_نه من حرفی نزدم
_اوکی،شروع کنین که بعدش کلی کارداریم

صبحونه که تموم شد
عده ای رفتن جنگل بعضیام برای ماموریتی که چیزی ازش نمیدونستم رفتن بیرون
دوسه نفری که موندهه بودن مشغول جمع کردن میزشدن